طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

برایم بمان، تا همیشه!...

سلام عزیزکم؛ (3)

چهار شنبه2آذر: صبح زود بعد صبحانه ی مخصوص مادرشوهر باز هم لباسسس و بازاااارر! بعد از ظهر مامان خانم رفت کلاس، دو قناری عاشق هم رفتن لب شط نشستن و چهچه زدن تا آقای بابایی و مامانی خانم تعطیل شن. ما هم قدم زنان به محفل انسشون رفتیم و با ظرفی پر از آش آبادان پذیرایی بعمل آوردیم. آقای پدر بابایی با نایلکسی پر از چیپس و پفک که برای عروس گلش خریده بود موجبات ذوووق کردن مامان رو فراهم آورد. (اینم بگم که طبق اکتشافات بعدی فهمیدیم که قبل از ورود ما خبری ازمحفل دو نفره و انس و چهچه و قناری نبود چراکه پدر بابایی همچنان مشغول تماشای ماهیگیرها و قلاب خالیشون بود) بعد از کمی حرف و اختلات قدم زنان رهسپار دیار عشق (خونمون) شدیم، بین راه هم کلی با وسایل تو...
10 آذر 1390

سلام عزیزکم؛ (2)

دوشنبه: ساعت 9و نیم صبح. مامانی + پدر و مادر باباجون در بازار. مامانی هی راه رفت و هی حرف زد. واااااای خبر نداری عروسکم... (حالا میگم که خبر دار شی!) از اونجایی که مادر بابایی تو دلش مونده بود که چرا نتونست برای ما اردک بیاره (اردکهایی که خودش بزرگ کرده بود) تو بازار همش چشاش دنبال اردک بود. منم همش میگفتم که اینجا اردک پیدا نمیشه و ما تا حالا ندیدیم و این اردکها برا شمالند و اینجور چیزها که یییهوووو... کواک کواک! ب___له  دو تا اردک نااااز شدن همسفر ما. بماند که مامانی تو همون دقایق اول چندتا سکته ناقص رو تجربه کرد!.. نه.. نه.. اشتباه نکن ملوسکم؛ مامان خانم شما قوی تر از اون حرفاست که بترسه... اما چه کنم که اون اردکها ترسناک تر از اون ...
10 آذر 1390

سلام عزیزکم؛ (1)

همش این چند روز می خواستم بیام و برات بنویسم، اما حوصله نیومد سراغم.  مامانی باز هم اوایل ماه شد و من حسابی هوس وجود نازنین تو رو کردم  بزار اول سویشرتم رو بپوشم مادررر، یخیدم! (بابا جون تحت یک حرکت خلاقانه پنجره رو شکوند و لوله بخاری و لوله گاز رو آورد تو خونه. منم از ترس جااان شدم آقای .. نه... خانم ایمنی و ورود به اتاق مذبور را قدغن اعلام کردممم ) راستی از این روز ها بگم که حسابی مامانی کدبانو شده بود و مهمان نوازی میکرد   شنبه 28 آبان: مامان خانم صبح زود بیدار می شود..می شورد ، می خشکاند و اتو میکشاند   بعد از ظهر: مامان میرود سراغ زکات دانسته هایش، آقای پدر غروب می آید به دنبالش، پچ پچ کنان ...
8 آذر 1390

عروسکم، عیدت مبارک

سلام عروسک مامان؛ دیدم خیلی از مامان ها برا نینیشون مینویسن. منم همیشه دوست داشتم برات بنویسم حتی وقتی منتظرت نبودم اما خب، نمی شد که. می خواستم بزارم وقتی اومدی؛ دیدم نه!!!! دلم طاقت نمیاره. اینجا رو هم مدتیه اماده کردم ولی امروز که عید غدیره شروع کردم. عیدت مبارک عروسکم. امیدوارم دیگه عیدی نباشه که من و بابایی تنهایی شیرینیش رو بخوریم! عید سه نفره یه چیز دیگست (میای و میبینی)  امسال از خیلی لحاظ سخت بود. اواخر 89 حاج بابا (پدر مامانی) مریض شد و ما سال جدید رو وقتی تحویل کردیم که تازه حاج بابا بعد بیوبسی مرخص شده بود. یه سفره کوچولو انداختیم با سبزه و ماهی که شب قبل من و بابایی از میدان امام حسین گرفته بودیم. اولین سال تحو...
24 آبان 1390