نگرانی های همیشگی!!!
جمعه صبح زود بابایی اومد. برای ناهار عروسی بودیم. (پسر عمه ی بابایی). بعد از ظهر خونه. شنبه ظهر رفتیم خونه عموی 2. عمه و عمو 1 هم بودن. چون ناهار دیر شده بود قندم افت کرد. خونشون هم خیلی گرم بود... برای کسی مهم نیست چطور گرما یا شرایط سخت رو تحمل میکنم. همش 9 روز مونده تا اومدنت. و من مجبورم ساعت ها یه جا بشینم. برای تو میترسم... میترسم بعد این همه انتظار و استراحت و دوری و سختی خدایی نکرده چیزیت بشه! اگر نه من تحملم بیشتر از این حرفهاست مامانی... همش فدای یه تار موی تو.. (اگه کچل باشی چی؟) بعد از ظهر نوبت سونو دارم و باز هم به خاطر گوسفند و آماده شدن بقیه دیر رسیدیم. نوبتمون 6 بود و ما از 6/5 تا 9/5 اونجا بودیم. ندیدمت. بهش گفتم اما آقا...
نویسنده :
زهرا
9:54
چیزی نمونده... 6 روز
تا 26 تیر راهی نیست عروسک مامانی.. قول میدم همراه خوبی باشم... تو هم قول بده رفیق نیمه راه نشی، یه وقت زودتر نیای... ...
نویسنده :
زهرا
9:50
انتظااار...
سلام گل پسر مامانی... خوبی؟ اومدم که برات بگم همین الان پرواز بابایی نشست و من همین الان دلم به پرواز در اومد.... باورم نمیشه دیگه آخراشه... بیصبرانه منتظر بابایی مهربون و آبنبات کوچولوم هستم... به سلامت بیاید که زندگیم شیرین شه!!!
نویسنده :
زهرا
1:56
مامان تنبل شده.. کاریش نمیشه کرد!!
الهی فدای دست کوچولو و پای کوچولوت برم مامانی... واقعا دیگه از دستم در رفته.. کلی حرف و اتفاق رو هم تل انبار شده.. امیدوارم همین روزا بشه برات از همشون بگم.. البته اگه چیزی یادم مونده باشه!! مامان این مدلی هم نوبره... پ.ن: البته از یه لحاظ خوب بود.. اومدم وبلاگت رو باز کردم و از دیدن خانوم لک لکه که داره تو رو برام میاره کلی ذوق کردم... هرچند عین این ماشین هندلی هاست.. اما خوب بالاخره تو رو بهم میرسونه!!! خدایا همه ی نی نی های ملوس رو به خونواده منتظرشون برسون، سالم و سلامت!! آمین
نویسنده :
زهرا
10:01
سلام رویای شیرینم،
مامانی به خاطر این غیبت طولانی ببخشید(2)... چهارشنبه 28 دی: به خیال خودمون پدرم تازه راهی شمال شده... صبح زود رفتیم اهواز... توی مسیر هم بابایی چند باری از راننده خواست نگه داره تا من استراحت کنم. همین که رسیدیم آزمایش دادم و بعد راهی مطب دکتر شدیم.. بسته بود.. رفتیم یه ناهار جانانه خوردیم... حاج مامان خیلی استرس داشت.. استرس شوهرش + من و فسقلیم.. کلی معطل شدیم... بالاخره خانم منشی اسمم رو خوند و منخودم رو از تو سیل جمعیت به دکتر رسوندم.. سری اول نشد اندازه بزنه اما سری دوم هم من حسابی دیدمت هم خانم دکتر با رضایت کامل یه عکس نیمرخ خوردنی از جیگر گوشم گرفت!! الهی قربونت بشم... بعدش هل هلکی ماشین گرفتیم بسمت خرمشهر تا مامانی به کلاسش برسه!...
نویسنده :
زهرا
15:48
سلام عسلکم،
مامانی به خاطر این غیبت طولانی ببخشید(١)... جمعه 16 دی: بابایی و حاج مامان کلی دیر اومدن ، چون دنبال سرنگ انسولین بودن.. کل اهواز رو چرخیدن ..منم تو این مدت کلی خونه تکونی کردم. ناهارمون رو ساعت 3 یا 4 خوردیم و تا شب اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه مرکبات ، گوشتی جات، ترشی جات و سبزی جاتی که حاج مامان زحمت کشیده بود رو جا به جا کردیم. شنبه 17 دی: موقع نماز صبح یه کیلو یخ ریخته شد تو یقه لباسم... مامانی به خونریزی افتاده بودم.. نمیدونم باید اینها رو بهت بگم یا نه!! موسسه نرفتم و استراحت کردم. بنده خدا حاج مامان.. چه خوب پذیرایی شد. غروب رفتیم دکتر و بعد سونو گرافی.. عسلکم خوب بود. فقط یه خورده ضربان قلبت تند بود. 187 من هم فشارم پایین ب...
نویسنده :
زهرا
10:17


