سلام عزیزکم؛ (3)
چهار شنبه2آذر: صبح زود بعد صبحانه ی مخصوص مادرشوهر باز هم لباسسس و بازاااارر!
بعد از ظهر مامان خانم رفت کلاس، دو قناری عاشق هم رفتن لب شط نشستن و چهچه زدن تا آقای بابایی و مامانی خانم تعطیل شن. ما هم قدم زنان به محفل انسشون رفتیم و با ظرفی پر از آش آبادان پذیرایی بعمل آوردیم. آقای پدر بابایی با نایلکسی پر از چیپس و پفک که برای عروس گلش خریده بود موجبات ذوووق کردن مامان رو فراهم آورد. (اینم بگم که طبق اکتشافات بعدی فهمیدیم که قبل از ورود ما خبری ازمحفل دو نفره و انس و چهچه و قناری نبود چراکه پدر بابایی همچنان مشغول تماشای ماهیگیرها و قلاب خالیشون بود) بعد از کمی حرف و اختلات قدم زنان رهسپار دیار عشق (خونمون) شدیم، بین راه هم کلی با وسایل تو پارک ورزش کردیم (با شکم پر، ههه) و از اونجایی که کودک درون من خیلی زورش زیاده مامانی رو مجبورش کرد که سوار تاب بشه و مادر شوهر گرام هم تابش بده. بالاخره نمیدونم ساعت چند رسیدیم خونه و لالا!
پنجشنبه3آذر: صبح زووود، صبحانه، لباسسس و بازهم پیاده روی. اینبار از خونه تا فلکه الله و بازار. من حسابی داشت بهم خوش میگذشت که بابایی خان شما زنگید به موبایل پدرش (شاکی از من که چرا به گوشیت جواب نمیدی) قرار شد زود تعطیل کنه بریم شلمچه. جایی که داییم تو عملیات 25 کربلا شهید شد، درست موقع تولد من و من اسمم رو به خواست داییم مدیون رمز همون عملیات هستم (یا زهرا)! بعد از خرید منتظر شدیم بابا جون بیاد دنبالمون. با هم اومدیم خونه، یه املت خوشمزه مخصوص مادر شوهر برای ناهار خوردیم و راهی شدیم. بعد از یه مدت که قلبمون سیقلی شد و روحمون آسمونی، مامان بازهم کوچولو شد و به کمک پدر بابایی داخل تمام تانک هایی که اونجا بودن شد. چه وحشتناک بود داخلشون. پر از خاک و خل و آهن پاره! من رو باش! فکر میکردم باید جادارتر و راحت تر از این حرفها باشه! نمیشه توش تکون خورد، از خوف هم راه گلوت بسته میشه و نمیشه حرف زد. نوچ؛ فایده نداره. مامانی اگه تکون نخوره و حرف نزنه میمیره! این شد که از بالا سوار لوله تانک شدم و تاب بازی و سرسره و پرش از ارتفاع و این جور چیزها!! (من هم دل دارم خب) فکررر کن مادر بابایی رو مجبور کردم کلی ادا در بیاره، تو سنگر یا پشت خاکریز پناه بگیره و بازی جنگی و... عکس ها دیدنی شدن! (خودت میای و میبینی)
ایستگاه بعدی جزیره مینو بود. بعد اون همه ورجه وورجه لازم بود که بریم یه مسجدی مدرسه ای چیزی پیدا کنیم؛ چرا که من شدیدا به حیات مدرسه احتیاج داشتم. بعد رفتیم لب مرز، راهمون ندادن گفتن برید عید بیاید. وااای من باز هم ذوق کردم... از چی؟ از تصور بالا رفتن از یک نخل بلننننند و چیدن خرما. هیچ کاری نشد نداره. (مامانی پهلوونه) ب----له! با دست خالی و بدون کمربند مخصوص که برا بالا رفتن از نخله من به اوج رسیدم.. ههه! البته بعضی مواقع اضطرار پا میزاشتم رو دست مادربابایی... مامان هنوز خسته نشده.
مقصد بعدی آبادان بود، اتفاق خاصی نیوفتاد رفتیم برنج رو تحویل گرفتیم (پدر بابایی قبل اومدن فرستاده بود) وبعد هم یه نگا به بازار امام زاده عباس کردیم (بار اول و آخرم بود). بعد از شام هم مهمون داشتیم. همکارهای بابایی با خانوادگان گرامشان، یه مادر خانوم مهربون هم بود که اتفاقی همسایه قدیمی مادر بابایی از آب در اومده بود. (آخر شب مامانی خسته نبود فقط انرژیش یه کم تخلیه شده بود.)
جمعه4آذر: صبح رفتیم جمعه بازار. بعد بازار ماهی. از اونجایی که دیگه انگشت پای چپم تاول زده بود (به خاطر نخل نوردی روز قبل) من و بابایی زود برگشتیم خونه. تا مهمونای عزیزمون برگردن ناهار آماده شد. استراحت . شب یکی از دوستان که اهل همین جاست اومدن مهمونی(خیلی خونگرم و دوست داشتنی هستن.)تا دیر وقت به خنده و حرف گذشت و بعد لالا!
شنبه5 آذر: پدر و مادر بابایی بعد ناهار رفتن. .... باز هم مامانی دلش گرفت..... دوباره همه چیز شد طبق قبل.
پ.ن: یادته صبح رفته بودم جایی؟ حالا ساعت ٧ که بشه خبرت میکنم!


سلام عزیزکم؛ (3)
