سلام عزیزکم؛ (2)
دوشنبه: ساعت 9و نیم صبح. مامانی + پدر و مادر باباجون در بازار. مامانی هی راه رفت و هی حرف زد. واااااای خبر نداری عروسکم... (حالا میگم که خبر دار شی!) از اونجایی که مادر بابایی تو دلش مونده بود که چرا نتونست برای ما اردک بیاره (اردکهایی که خودش بزرگ کرده بود) تو بازار همش چشاش دنبال اردک بود. منم همش میگفتم که اینجا اردک پیدا نمیشه و ما تا حالا ندیدیم و این اردکها برا شمالند و اینجور چیزها که یییهوووو... کواک کواک! ب___له دو تا اردک نااااز شدن همسفر ما. بماند که مامانی تو همون دقایق اول چندتا سکته ناقص رو تجربه کرد!.. نه.. نه.. اشتباه نکن ملوسکم؛ مامان خانم شما قوی تر از اون حرفاست که بترسه... اما چه کنم که اون اردکها ترسناک تر از اون حرفا بودن که مامانی نترسه! (ههه، خودمم نفهمیدم چی گفتم!)...
خلاصصصصه، مامانی همچنان سعی میکرد که به خودش مسلط باشه تا ملت نبینن که مثل اسپند رو آتیش هی بالا پایین میپره..، از ذوووق؛ می دونی که!! اما داستان وقتی به معنای واقعی تراجیک شد که فهمید یک عدد کله متعلق به یک فقره بره ناز قهوه ای + ما یتعلقاتش (یعنی 2عدد پاچه توچولو که یحتمل سابقاٌ زنگوله پا بود) در دستان پدر بابایی زبون درازی میکنه!! بقیش رو نمیگم ، تو روحیت تاثیر میذاره! خداااا، از تصور اینکه قراره تو قابلمه من جای بگیره و جا بیوفته... بماند!
ساعت 12و نیم ظهر: مادر و پدر بابایی تبعید شدن به حیاط خلوت. بنده خداها.. ههه! البته به طور کاملاٌ داوطلبانه! چرا که مطمئن بودن در این صورت جون یک آدم (مامانی شجاع شما) رو نجات دادن. مامانی به چشم خودش از پشت پنجره شاهد مردن یکی از اردک ها بود. خووووون! مامانی باز هم اشک ریخت و کلی دلش رو سوزوند! به شیوه ای کاملا غیر ارادی یاد سهیونیسم و فلسطین افتاده بودم.. ههه! بعد هم تمام مقدمات مربوط به بعبعی خان رو آماده کرد (پیاز و سیرو قابلمه) سپرد دست مهموناش تا همونجا کلکش رو بکنند و بوش خونه رو بر نداره!! دیگه حدود 2 بود که مامانی ناهار خوشمزش آماده شده بود.
ساعت 4 و نیم مامان خانوم در راه موسسه: یعنی مامان اون بعبعیه کجاست؟؟.. یعنی مامان اون اردکا کجان؟؟ مامانی تصمیم گرفت به کلاسش فکر کنه تا دپرس نشه!
شااااام کله پاچه داشتیم. من هنوزم باورم نمیشه 3 تا قاشق ازش خوردم با چه مشقتی!
سه شنبه: از دیشب بخاطر دست دردم بد خواب شده بودم و صبح منگ میزدم... آخیییییی پدر بابایی بنده خدا رفته بود نون بگیره که برگشتنی سرش میخوره به قفسه کولر همسایه و شتلقققققق (یحتمل داشته فکر میکرده... به عروس خوبش و خوشبختی پسرش که بابایی خان شما باشه مثل وقتایی که مامانی میره تو سیر آفاق و از دنیا بیخبر میشه) اینطور شد که هم نون نداشتیم هم اینکه مامانی دلش ریش شد و لبش هم نیش!! یعنی نیشش باز شد و کلی 3تایی خندیدیییییم
ساعت 3 ظهر: نشد که نشد، هر چی زور زدم نشد. باز شال و کلاه کردیم که هلک و هلک بریم لب شط . سلانه سلانه (املاش درسته؟) 3 تایی راهی شدیم. ملت ریخته بودن داشتن ماهی گیری میکردن پدر بابایی هم که انگار پشت دست انداز جا می موند. به جای ماهی اون گیر میکرد به قلاب که نه؛ به ماهی گیرها!! درست عین باباجون. ما هم با اختلاف 151 متر و نیم (ببین من چه دقیقم) جولوتر ازش خرامان خرامان، کودکی ده ساله بودیم و چابک و از این حرفها. وسطای شط (بین پل قدیم و جدید) ملت داشتن بقایای یه لنج، کرجی، تهرانی، شمالی یا کشتی(نونم_با لحجه لری بخون جیگرکیه جیگ---ررر.. اه... یعنی جیگرم) رو از اعماق میکشیدن بیرون گویا از ترس توپ و گلوله جنگ قایم شده بوده تو این سالها، حالا هم با کلی وعده وام تعمیرات رضایت داده دل بکنه که طفلی نونه (بازم لری بخون) موضوع درست مثل مهریه است که کی داده و کی گرفته!
ساعت 5و15 دقیقه: هوووورااااااا (نه اشتباه نکن هنوز موفق نشدن که کشتی رو در آرن) مامانی موفق شده بود بابایی رو ببینه و کلی ذووووق کرد و از هولش هرچی چوووب شور بود داد دست بابایی شکموو... بعد پشیمون شد! راهی آبادان شدیم و دیگه همش خرید و پایده روی و از این جور قضایا که اگه بخوام بنویسم راجع به کل ملتی که از کنارم رد شدن میتونم بنویسم اما... (خود دانی که مامان 2تا چیز رو خوب بلده تو زندگیش یکی حرررررف زدن یکی هم راااااه رفتن.)
عروسکم باید برم جایی، اومدم بقیه رو مینویسم برات. شکلکها هم بمونه برا همون موقع ...


سلام عزیزکم؛ (2)
