سلام عزیزکم؛ (1)
همش این چند روز می خواستم بیام و برات بنویسم، اما حوصله نیومد سراغم.
مامانی باز هم اوایل ماه شد و من حسابی هوس وجود نازنین تو رو کردم![]()
بزار اول سویشرتم رو بپوشم مادررر، یخیدم! (بابا جون تحت یک حرکت خلاقانه پنجره رو شکوند و لوله بخاری و لوله گاز رو آورد تو خونه. منم از ترس جااان شدم آقای .. نه... خانم ایمنی و ورود به اتاق مذبور را قدغن اعلام کردممم
) راستی از این روز ها بگم که حسابی مامانی کدبانو شده بود و مهمان نوازی میکرد.gif)
شنبه 28 آبان: مامان خانم صبح زود بیدار می شود..می شورد
، می خشکاند و اتو میکشاند![]()
بعد از ظهر: مامان میرود سراغ زکات دانسته هایش، آقای پدر غروب می آید به دنبالش، پچ پچ کنان میروند به خانه شان (باز هم مشغول خونه تکونی میشیم تا شب، تازه برا فردا شب هم غذا آماده کردممم)
....(مامانیه دیگه، روزی یک ساعت با خاله جون می چته، بعدش حاج مامان اینا، بعدش هم اگه دایی هاش بودن دیگه تا خوده ظهر هی حرف میزنه. از ساعت 7 صبح تا حالا که 10 شده اینقدرررر نوشتم. حالا خودت حساب کن این وسط چقدر حرف زدم و چت کردم!!
) داشتم میگفتم
یکشنبه: 6 صبح بیدار شدم، جلی قورمه سبزی بار گذاشتم. بعد هم هی جارو بکش
و دستمال بزن تا اینکه.. ب_____له مهمونها ساعت 10 و نیم رسیدن! کی؟ خب پدر و مادر باباجون. اول که مراسم احوال پرسی و اشک ریزون بود (مامانی از دیدن مهمون ذوق کرده بود
) بعد، یه ساعت دهی مختصررر .. واااااااااای چقدر نارنگی. بو ی دستای حاج بابا و حاج مامان رو میدن (می تونم تصور کنم با چه حالی اینهارو برای ما چیدن
) چه خرمالوهاااایی! یادمه پارسال من هم بودم و سه تایی خرمالو چیدیم!! یادم باشه عکس های پارسال رو بزارم! و اناب. یه مقدار هم پرتقال که مهمونای عزیزمون زحمتش رو کشیده بودن.
بعد از نهار کمی استراحت! ساعت 4و نیم مامانی راهی موسسه شد تا وقتی بابایی بیاد دنبالش! وااااای بار اول بود که یکی در رو باز کرد و بهمون سلام کرد. باز هم مامانی مثل ندیده ها کلی ذوقید.
(می بینی عروسکم، غربت چقدر بهم فشار آورده)
شام هم که از قبل آماده بود. این بابایی خیلی بی ذوق تشریف داره. آقا طبعش با هر غذای جدیدی که مامان خانم می پزونه نمیسازه (البته بگماااا دست پزوندنه مامانی حررررف نداره
)
دوشنبه: ساعت 7، واااااااااای من خوابمه! اما یه عروس خوب وقتی مادر شوهرش صداش میکنه که پاشو صبحانه آمادست بلند میشه، دست و صورتش رو میشوره و میشینه سر سفره تا هی چرت بزنه !
(بماند که ساعت 5 و نیم که بابایی داشت میرفت سر نماز مامانی گوشش تیز بود و صداهایی شنید که میگن: "زهرا بهت صبحانه نمیده؟" اما از اونجایی که خلوص مامانی سر نماز زیاده نشنیده گرفت و با یک حرکت مارمولکانه خزید زیر پتو.
)
وااااااای نشد که نشد! مامانی از عهده اونا بر نیومد و شال و کلاه کرد که سه تایی برن خرییید! اونم کجا؟؟ خرمشهر!! هههه!! آخه چرا اینها اینقدر اکتیون؟ مامانی تازه داشت یاد میگرفت که میشه یک جا نشست یا اینکه بدون جنب و جوش هم میشه زنده بود که حالا باز هوایی شده.
ادامه دارد....


سلام عزیزکم؛ (1)
