طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

برایم بمان، تا همیشه!...

سلام عزیزکم؛ (1)

1390/9/8 18:05
نویسنده : زهرا
367 بازدید
اشتراک گذاری

همش این چند روز می خواستم بیام و برات بنویسم، اما حوصله نیومد سراغم. niniweblog.comمامانی باز هم اوایل ماه شد و من حسابی هوس وجود نازنین تو رو کردمniniweblog.com

 بزار اول سویشرتم رو بپوشم مادررر، یخیدم! (بابا جون تحت یک حرکت خلاقانه پنجره رو شکوند و لوله بخاری و لوله گاز رو آورد تو خونه. منم از ترس جااان شدم آقای .. نه... خانم ایمنی و ورود به اتاق مذبور را قدغن اعلام کردمممniniweblog.com) راستی از این روز ها بگم که حسابی مامانی کدبانو شده بود و مهمان نوازی میکردniniweblog.com

 

شنبه 28 آبان: مامان خانم صبح زود بیدار می شود..می شوردniniweblog.com، می خشکاند و اتو میکشاندniniweblog.com

 

بعد از ظهر: مامان میرود سراغ زکات دانسته هایش، آقای پدر غروب می آید به دنبالش، پچ پچ کنان میروند به خانه شان (باز هم مشغول خونه تکونی میشیم تا شب، تازه برا فردا شب هم غذا آماده کردممم)

....(مامانیه دیگه، روزی یک ساعت با خاله جون می چته، بعدش حاج مامان اینا، بعدش هم اگه دایی هاش بودن دیگه تا خوده ظهر هی حرف میزنه. از ساعت 7 صبح تا حالا که 10 شده اینقدرررر نوشتم. حالا خودت حساب کن این وسط چقدر حرف زدم و چت کردم!!niniweblog.com) داشتم میگفتم

یکشنبه: 6 صبح بیدار شدم، جلی قورمه سبزی بار گذاشتم. بعد هم هی جارو بکشniniweblog.comو دستمال بزن تا اینکه.. ب_____له مهمونها ساعت 10 و نیم رسیدن! کی؟ خب پدر و مادر باباجون. اول که مراسم احوال پرسی و اشک ریزون بود (مامانی از دیدن مهمون ذوق کرده بودniniweblog.com) بعد، یه ساعت دهی مختصررر .. واااااااااای چقدر نارنگی. بو ی دستای حاج بابا و حاج مامان رو میدن (می تونم تصور کنم با چه حالی اینهارو برای ما چیدنniniweblog.com) چه خرمالوهاااایی! یادمه پارسال من هم بودم و سه تایی خرمالو چیدیم!! یادم باشه عکس های پارسال رو بزارم! و اناب.  یه مقدار هم پرتقال که مهمونای عزیزمون زحمتش رو کشیده بودن.

بعد از نهار کمی استراحت! ساعت 4و نیم مامانی راهی موسسه شد تا وقتی بابایی بیاد دنبالش! وااااای بار اول بود که یکی در رو باز کرد و بهمون سلام کرد. باز هم مامانی مثل ندیده ها کلی ذوقید.niniweblog.com(می بینی عروسکم، غربت چقدر بهم فشار آورده)

شام هم که از قبل آماده بود. این بابایی خیلی بی ذوق تشریف داره. آقا طبعش با هر غذای جدیدی که مامان خانم می پزونه نمیسازه (البته بگماااا دست پزوندنه مامانی حررررف ندارهniniweblog.com)

 دوشنبه: ساعت 7، واااااااااای من خوابمه! اما یه عروس خوب وقتی مادر شوهرش صداش میکنه که پاشو صبحانه آمادست بلند میشه، دست و صورتش رو میشوره و میشینه سر سفره تا هی چرت بزنه !niniweblog.com(بماند که ساعت 5 و نیم که بابایی داشت میرفت سر نماز مامانی گوشش تیز بود و صداهایی شنید که میگن: "زهرا بهت صبحانه نمیده؟" اما از اونجایی که خلوص مامانی سر نماز زیاده نشنیده گرفت و با یک حرکت مارمولکانه خزید زیر پتو.niniweblog.com)

وااااااای نشد که نشد! مامانی از عهده اونا بر نیومد و شال و کلاه کرد که سه تایی برن خرییید! اونم کجا؟؟ خرمشهر!! هههه!! آخه چرا اینها اینقدر اکتیون؟ مامانی تازه داشت یاد میگرفت که میشه یک جا نشست یا اینکه بدون جنب و جوش هم میشه زنده بود که حالا باز هوایی شده.

ادامه دارد....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان نیاز
8 آذر 90 11:00
سلام
قلم معرکه و دل قشنگی داری
لینکت کردم
عجله نکن خدا زود زود بهتون یه نی نی مامانی میده


سلام،ممنونم!
نارینه
8 آذر 90 21:29
پس سرت حسابی گرم بوده که مارو بیخبر ول کردی و رفتی !!!!!!!

من فکر کردم مهمونات مامانت اینا بودن که اینقدر ذوووووق کردی !!




اختیار داری، ما تازه شما رو پیدا کردیم!!!

ههه، شما هم اگه 5 ماه فقط خودت تنها باشی و آقای همسر؛ مادر شوهر خوبه که سنای آمریکا هم بیاد ذوووق میکنی!!
مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
9 آذر 90 8:36
سلام کامنت منو حذف میکنی؟؟؟؟مگه مادر شوهر جونتو نبینمای بابا چه ایرادی داره شما مختارید ولی دوباره میگم که شما خیلی شیوا و دلنشین مینویسین به نوشتن ادامه بدین.
اون قسمتی که" منم به شوهرم صبحونه نمیدم دوره ش گذشته رو عمدا نمی نویسم."


سلام،
ههه من مبتدی هستم و ناوارد. شما ببخش (نمی خوام کار ب جاهای باریک بکشه ---> دیدن مادر شوهر جونم)
ممنونم، من کلا زیاد ذوق میکنم و با این حرفها هم که دیکه در آسمان سیر میکنم :دی