سلام عسلکم،
مامانی به خاطر این غیبت طولانی ببخشید(١)...
جمعه 16 دی: بابایی و حاج مامان کلی دیر اومدن ، چون دنبال سرنگ انسولین بودن.. کل اهواز رو چرخیدن ..منم تو این مدت کلی خونه تکونی کردم. ناهارمون رو ساعت 3 یا 4 خوردیم و تا شب اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه مرکبات ، گوشتی جات، ترشی جات و سبزی جاتی که حاج مامان زحمت کشیده بود رو جا به جا کردیم.
شنبه 17 دی: موقع نماز صبح یه کیلو یخ ریخته شد تو یقه لباسم... مامانی به خونریزی افتاده بودم.. نمیدونم باید اینها رو بهت بگم یا نه!! موسسه نرفتم و استراحت کردم. بنده خدا حاج مامان.. چه خوب پذیرایی شد. غروب رفتیم دکتر و بعد سونو گرافی.. عسلکم خوب بود. فقط یه خورده ضربان قلبت تند بود. 187 من هم فشارم پایین بود. دکتر آزمایش سلامت مادر نوشت.
یکشنبه 18: به استراحت گذشت
دوشنبه19: رفتم موسسه...
سه شنبه20: حاج بابا رفته تهران که فردا آزمایش بده امیدوارم همه چی خوب باشه!
چهارشنبه 21 دی: از بچه های یه کلاسم امتهان گرفتم و ترمشون تموم شد. حاج بابا قراره با دایی مامانی و خانوم و پسرش بیان اینجا. آبگوشت بار گذاشتیم اما بعد فهمیدیم بلیط حاج بابا برای فرداست.
پنجشنبه22 دی: پرواز حاج بابا 2 ساعت تاخیر داشت. ساعت 7 و نیم با بابایی رفتم برای آزمایش. منی که تو این مدت حتی قند هم نزاشتم دهنم مجبور شدم آزمایش تحمل گلوکز بدم که خوردن شربتش از مرگ هم بدتر بود. بعد 2 ساعت رفتیم فلکه الله و منتظر شدیم تا حاج بابا اینا برسن من سوار ماشین شدم و با هم رفتیم خونه. بابایی هم از همونجا رفت شرکت.
دایی جون موند اهواز که تو شهر یه خورده بگرده چون یه دوره از مدت دانشجویی اونجا بود. ناهار ماهی گذاشتیم.. من همش درد داشتم. و استرس تو!!
شب هم یه خورده رفتیم پیاده روی لب شط. شام هم آبگوشت خوردیم.
جمعه 23 دی: صبح همگی رفتن شلمچه. اما من و حاج بابا موندیم خونه. (حالش چندان خوش نیست) غروب رفتیم آبادان ،بازار مرکزی و بعد هم به توسیع یه راننده رفتیم جمعه بازار که از دماغمون در اومد. من و حاج بابا و حاج مامان دیگه ادامه ندادیم و برگشتیم خونه. اونها رفتن امیری و شهر بازی و ...
شنبه 24 دی: دایی جون مامانی برای ساعت 1 پرواز داشتن.. 5 ساعت تاخیر داشت.. ما هم دیگه ساعت 4 رفتیم فرودگاه که تنها نمونن. براشون میوه بردیم.. اونقدر موندیم تا پریدن.
یکشنبه 25 دی: حاج بابا خونه موند. ساعت 6 بابایی، من و حاج مامان رفتیم بازار چینی ها.چند تا روسری ئ تی شرت و ... خریدیم تا بعد مکه سوغاتی بدیم.
دوشنبه 26 دی: نزدیکای ظهر باز هم من و حاج مامان رفتیم بازار چینی ها... چند تا دیگه تی شرت گرفتیم. دیگه همه بسته بودن.. به اصرار حاج بابا رفته بودیم. بعد از موسسه شام خوردیم. حاج بابا ساعت 11 و نیم حاج بابا پرواز کرد برای تهران.
سه شنبه27 دی: آزمایش حاج بابا اصلا خوب نبود... باید تهران بستری میشد و ما خبر نداشتیم.. رفت شمال چون همکاراش هستن و راحت تره. (از شمال رفتنش هم بی خبر بودیم) همین که رسید مستقیم رفت بیمارستان و درمان شروع شد... مصرف کورتن با دوز خیلی بالا.. برای سه روز..
ما هم که از همه چی بی خبر بودیم رفتیم دکتر که برام آزمایش غربالگری و سونو ان تی نوشت.. از ظربان قلب فسقلکم هم ناراضی بود که نباید 182 تا باشه.
....


سلام عسلکم،
