سلام رویای شیرینم،
مامانی به خاطر این غیبت طولانی ببخشید(2)...
چهارشنبه 28 دی: به خیال خودمون پدرم تازه راهی شمال شده... صبح زود رفتیم اهواز... توی مسیر هم بابایی چند باری از راننده خواست نگه داره تا من استراحت کنم. همین که رسیدیم آزمایش دادم و بعد راهی مطب دکتر شدیم.. بسته بود.. رفتیم یه ناهار جانانه خوردیم... حاج مامان خیلی استرس داشت.. استرس شوهرش + من و فسقلیم.. کلی معطل شدیم... بالاخره خانم منشی اسمم رو خوند و منخودم رو از تو سیل جمعیت به دکتر رسوندم.. سری اول نشد اندازه بزنه اما سری دوم هم من حسابی دیدمت هم خانم دکتر با رضایت کامل یه عکس نیمرخ خوردنی از جیگر گوشم گرفت!! الهی قربونت بشم...
بعدش هل هلکی ماشین گرفتیم بسمت خرمشهر تا مامانی به کلاسش برسه!!! توی مسیر هم سرم رو گذاشتم رو پای حاج مامان و یه دل سیر خوابیدم.. وقتی رسیدیم مغنعه ام حسابی چروک شده بود ... بلاجبار با همون وضع رفتم موسسه.. کتاب و برگه های امتحانی رو بعدا بابایی بهم رسوند. کلاس که تموم شد رفتیم دکتر و سونو رو بهش نشون دادیم. گفت که برای هفته 16 باید اکوی قلب جنین (بی احساس.. منظورش فسقلی ما بود) انجام بدیم.
شب یادمه غرق اشک بودم که خوابم برد.. قبلش با بابایی حرفم شده بود.. فقط و فقط به این خاطر که ازم خواست برم شمال ... (10 ساعت سر کارم.. تنهاست.. میترسم چیزیش بشه.. از حرفها میترسه و ... )
پنجشنبه 29 دی: صبح من و حاج مامان رفتیم یه دوری زدیم. چیزی پسند نکردیم. بعد از کلاس مامانی، رفتیم خرید. اول برای من شلوار خریدیم و بعد راهی آبادان شدیم حاج مامان یه استخر بادی برای برادرزادش خرید+ لباس برای جوجه. کلی هم چیزای دیگه خرید برای مکه. من و بابایی هم دریل اسباب بازی برای جوجه گرفتیم. برگشتنی فهمیدم خاله لیلا نی نیش رو از دست داد... خواست خدا بود.. بالاخره بعد چند روز استرس همه چی تموم شد.. البته برای ما راحته گفتنش.. خدا به دلش آرامش بده! رفتیم بیمارستان اما نشد ببینمش.. دلم براش تنگ میشه!! وقتی رسیدیم خونه هلاک بودیم.. تند تند وسایلمون رو جمع کردیم.. بابایی هم زنگ زد تاکسی تلفنی . برای ساعت 5:30 صبح قرار گذاشت... شب بدی بود.. تحمل دوری بابایی خیلی سخته.
جمعه 30 دی: بعد ازنماز صبح، ماشین دم در بود.... دلم برای خونه تنگ میشه...ههه؛ ای آقای پدر حواس پرت!! یه قرون با خودش نیاورد کیفش جا موند تو خونه... چقدر حرص خوردم!! رسیدیم اهواز.. کارت پرواز که گرفتیم یه چای داغ مهمون بابایی شدیم. چند تا عکس گرفتیم .. خوشبختانه حقوق بابایی خوش حواس واریز شد!! من هم پولی که بهش داده بودم رو پس گرفتم تا قرون آخر + کارمزد اون 1 ساعت رو!! ههه... چقدر از این لحظه ها متنفرم.. خداحافظی خیلی سخته برام... همش مشغول قورت دادن بودم.. آدامس نه.. منظورم بغضمه!... بماند که وقتی از گیت رد میشدیم دریل جوجه دردسر درست کرده بود(به ما میاد تروریست باشیم؟.. صلاح؟؟) قبل از ظهر ساری بودیم. دایی مامانی، جوجه و دایی جون (برادر مامانی) اومدن دنبالمون... حاج بابا تازه مرخص شده بود. زرد و بیحال بود. خاله ی بزرگ مامانی و دایی جون مامانی ناهار اونجا بودن.. بعدهم 2 تا دیگه از خاله های مامانی اومدن.. من هم به شدت خسته بودم پس لالا کردم.
شنبه1 بهمن: مثل هر سال شب شهادت امام حسن مجتبی حاج مامان شله زرد نذری پخت... (خدایا شاید من بلد نیستم چطور باید ازت بخوام...)
یکشنبه 2 بهمن: امروز تولد جوجه بود.. ... چقدر تنهاییم من و بابایی... هنوز نیومدن! (با وجودی که گفته بودم زنگ نزنه براشون اما زد..)
دوشنبه 3 بهمن: امروز تولد باباییه!! و من چقدر دلم گرفته است. اولین ساله تو این روز پیشش نیستم. بالاخره شب سر و کلشون پیدا شد... جای هم دردی کلی از مشکلات خودشون نالیدن و رفتن!
سه شنبه 4 بهمن: ساعت 3 صبح حالم خیلی بد شد.. وحشتناک بود.. بیچاره حاج بابا مجبور شد یه خونه تکونی راه بندازه اون وقت شب.. ساعت 7 دوباره تکرار شد و دیگه تقریبا چیزی ازم نموند! ساعت 11 صبح مادر بابایی اومد(بابایی براش زنگ زد) "چیزی هست اصلا؟؟؟؟" چقدر بهم بر خورد... به خاطر مشکل خونریزی که دارم باورشون نشده. طوری حرف زد که انگاری نی نی تو دلم مشکلی داره... کلی سر بابایی غر تلفنی زدم که چرا خبرش کرده و ...
دم غروب دیگه نایی برام نمونده بود.. حاج مامان و خاله آخریم و شوهرش بردنم دکتر. (تب 41 درجه، افت فشار شدید و درد های وحشتناااک... ) سرم وصل کردم.. بعد هم خونه.. تا 11 شب طول کشید.. بعد کمی آروم شدم و بیقراری و دردم کمتر شد..
چهارشنبه 5 بهمن: از صبح دیروز تا حالا .. فقط تونستم کمی ناهار بخورم.
پنجشنبه6 بهمن: جواب آزمایش غربالگری آماده نشد...بابایی ساعت 9 پرواز کرد برای تهران.. شب جایی نموند و مستقیم حرکت کرد برای شمال.
جمعه 7 بهمن: ساعت 5 صبح رسید. برام کفش خریده بود که متاسفانه بزرگ بود. حاج بابا رفت باغ که به پدر بابایی چند تا نهال بده و من باز هم حرص خوردم. تا ظهر بابایی و حاج مامان اتاقم رو گردگیری کردن و وسایل خاله جون رو بردن پشت بوم. بعد از ظهر رفت اونجا نبودن.. تلفنی: "یه هفته دووم نیاوردی؟" بعد از شام رفت، حضوری: "یه هفته دووم نیاوردی؟"


سلام رویای شیرینم،
