کنجد مامانی سلااااااام،
خوش اومدی مامانی. خوش اومدی.....
------------------------------------------------------------------
از 4شنبه مطمئن بودم که یه مهمون گوگولی برام اومده. دیگه خودت تصور کن مامانی که از تاب و گل و گیاه ذووووق میکنه از دیروز تا امروز چه حالییی داشت. به اصرار خاله لیلا رفتم آزمایشگاه. عزیزکم، برایم بمان، تا همیشه...!
قبل اینکه جواب آماده بشه رفتیم خرید، یه کیف ناز و بعبعی کوچولو برای فنچ خاله (آخه خاله جون شنبه میاد ایران)و یه خورده خرما برای حاج مامان خریدیم. برای جوجه (پسر دایی شما) از قبل ماشین خریده بودیم. من برای کنکووووورر که یه تبخال زده بودم به بزرگی دماغم اینقدر استرس نداشتم. بابایی بنده خدا کلافه شده بود. 20 دقیقه هم تو آزمایشگاه نشستیم.. بعد دیگه نفهمیدم کی رسیدیم خونه. نماز شکر خوندیم تا من آروم شدم.
جمعه مسافر شمالم... از همین حالا دلم برای بابایی تنگ شده. خدایا کاش کسی مجبور نباشه تنها سفر کنه. کنجدکم مامانی خیلی خوشحاله که بعد مدتها میره شمال، خاله جون هم که میاد. اما از یه طرف نگران توام، از طرفی دلتنگ بابایی.


کنجد مامانی سلااااااام،
