طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

برایم بمان، تا همیشه!...

سلام فسقلیه من، (1)

1390/9/22 10:17
نویسنده : زهرا
349 بازدید
اشتراک گذاری

بزار اول از روزهای گذشته و شمال بگم...

جمعه 11آذر: ساعت 5 صبح بیدار شدیم. مامانی با کلی غم و غصه آماده شد که راهی بشه. بابایی جون هم کمی استرس داشت.niniweblog.comبرامون انار دون کرد و سیب هم شست گذاشت که تو راه بخوریم. دلم حسابی ریش شده بود...

عروسکم مامانی همیشه از سفرهای تنهاییش خاطره بدی داشته... سفرهای پر از استرس و درد و خستگی. حالا که به گذشته فکر میکنم به خودم میگم چطور تونستم اون روزها رو پشت سر بزارم. رفت و برگشت های هفتگی. دویدن بعد دانشگاه که به اتوبوس برسم... بدو بدو.. استرس.. بعد هم کل اون ساعتهای کذایی که تو تاریکی شب باید رو صندلی ناراحت اتوبوس میگذروندم... باورم نمیشه من!!  مامانی خانم شما و همه ی اون روزها. برای یک سااال ساعت 2؛3 صبح تنهایی منتظر بابایی میموندم...دور میدون ساکتتتتت، خلوت... جز چند نفر انگشت شماررر. هنوز هم از فکرش ترس برم میداره. تو گرمااا... تو سرمااا... لرزیدن هاااا به جرئت میشه بگم نصف همه ی اون ساعتها به گریه گذشت... به چمدونم که نگاه میکنم بغضم میگیره. تنها همسفر مارکوپلو (لقبم بین فامیل) داغون شده... مثل دست مامانی؛ بس چمدون با خودش کشیده. حساب کن عروسکم هر سال چند تا هفته داره؛ حالا ببین اگه تو 1 هفته 2 بار بری سفر چند بار میشه. بقیه روزها هم یا صرف بلیط گرفتن شده یا بین بابل و بابلسر تو ترافیک گیر کردن. مخصوصا زمستونهاا... کلاسها و خوابیدن و امتحانها رو هم اضافه کن!

هنوز نرفته دلم قد یه دنیا تنگ شده بود برا محمدم... هرچی نگاش میکردم سیر نمیشدم.. تا حالا نزاشتم بیشتر از 1 هفته بشه دوریمون هر جور بوده خودم رو رسوندم به بزرگترین پناهگاهم بعد خدا... جز یک بار که مقصر خودش بود.. گفت نیا.. من میام... نیومد... برا 2 هفته... بگذریییم...

حالا به خاطر تو و حال مامانی؛ میترسیدم نزارن برگردم... ههه اما من رو که میشناسی... یعنی همه میشناسن.. مامانی بگه نه، یعنی نه!  خودمم نمیتونم جلو خودمو بگیرم..

راهی اهواز شدیم.. کل مسیر قرآن دستم بود و همش ازش میخوندم...niniweblog.comخوبه که همکار بابایی و خانوم و نینی ملوسشون همسفرم بودن. هرچی گفتم بابایی تا ما بپریم (مامانی زیاد میپره.. من اگه آدم نمیشدم دوست داشتم پرنده بودم) منتظر موند.. اینبار وقتی میپریدم بدون اغراق قلبم قل خورد و افتاد تو بغل بابایی... قبلش بابایی گفته بود که مامانی وجودشه و من هم نمی خواستم بی وجود بمونه ..ههه... بابایی جون.. بابایی محمد مهربون.. دوست داریم هوارتا.

1 ساعت و نیم بعد همین که بوبایلم رو روشن کردم بابایی جون زنگید انگار بست نشسته بود، اونم تازه رسیده بود شرکت. بعد هم به فرمان جوجه وقتی پیاده میشدم الکی دست تکون میدادم تا شناسایی بشم.niniweblog.comملت فکر میکردن از مسابقات المپیک برگشتم لابد. ههههه جوجه عمه با یه دسته گل که برا خودش ماجرا داره اومد سراغم و مامان خانمم که اشک میریخت و بابای خوبم که بغض کرده بود...دایی جون و زن دایی فسقلکم هم بودن. کنجد مامانی حاج بابا و حاج مامان بزرگترین فرشته های زندگی من هستن...niniweblog.comniniweblog.comمن هم ته تاغاری لوسشونم...niniweblog.com4 ماااااه ندیده بودمشون.. از اونجایی که مامانی قیافش ضایع شده و زرد و نمور و داغونه حاج مامان فهمید.. هورری دلم ریخت... منم قراره مثل اون از قیافه قند عسلم بفهمم چشه... به کسی نگفتم تا با سفرم مخالفت نشه.

1 ساعت بعد خونه بودیمم. خونه پدریی... یاده بچگی ها..بازی تو حیات.. من عاشق باغچه خونمونم.. 4 پنجم عمر مجردیم کنار باغچه گذشته.. زیر باروون، خل بازی ها و حرف زدنام با گل و گیاهها...چقدر من دست نوشته های نوجونیم رو مدیون این طبیعت دلنوازم! یاس، انجیر، پرتقال، نارنگی، گل سرخ، اطلسی، هفت رنگ، شمشاد، سیکاس، درختچه نخل، بوته های معطر پونه و نعناع.... وای خدا من عاشق این تیکه از بهشتم که با وجود پدر و مادرم؛ با عشق و محبت سرشارشون سیراب میشه!

شنبه 12 آذر: علائم زود شروع شده... زندایی و حاج بابا از اولین علامت کلی خوشحال شدن! با حاج مامان رفتم دکتر، آزمایش تیتراز نوشت. مامانی، من خیلی درد دارم و تقریبا اصلا نمی تونم سر پا بایستم... بعد آزمایشگاه حاج بابا من رو رسوند خونه پدر بابایی. (فکر میکردم باید عکس العملشون بهتر باشه..) وقتی خرمشهر بودن تقریبا هر شب نصیحتمون میکردن که نینی بیاریم و بابایی بنده خدا به خاطر من همش میگفت اونه که نینی نمیخواد فعلا. البته از قبل نقشه ریخته بودیم..niniweblog.comگفته بود از حرفاشون ناراحت نشم و فقط بگم محمد جونم نی نی نمیخواد. اللهی فداش بشم. چقدر سرخ و سفید میشد با حرفاشون. منم اون چند وقت که بودن یواشکی قرصام رو میخوردم که نفهمن. ههه!!

غروب جواب آزمایش رو با عمه جناب عالی و عمو کوچیکت و مادر بابایی گرفتیم. بعد هم راهی ده ما شدیم. حاج بابا نذر داره و هر سال شام میده. امسال هم برا سلامتی من و تو یه خورده سهمش رو بیشتر کرده. دوست داشتم من هم از صبح باشم و کمک کنم اما نشد. خاله جون هم ساعت 9 و نیم شب رسید تهران. دایی جون مامانی رفت دنبالش و فردا میان شمال.

یکشنبه 13 آذر: باز هم صبح رفتم دکتر که جواب آزمایش رو نشونش بدم. جوجه و حاج مامان هم با من بودن. بتا 785 بود. به خاطر مشکلم گفت باید استراحت کنم و راه و مسافرت خوب نیس. پیش خودمون بمونه خوب شد حاج مامان نیومد داخل و نشنید. منم به روی خودم نیاوردمniniweblog.com... اما دلواپست بودم ملوسکم... برام سونو نوشت که نرفتم. چون 2 هفته دیگه هم باید میرفتم سونو که ببینم صدای قلب عروسکم چطور دلنوازی میکنه برا مامانیش.niniweblog.com

دیگه دل تو دلم نبود، فنچول خاله تو راه بود... بیچاره جوجه از ساعت 6 لباس پوشید، منتظر که بیان. ما هم دیدیم داره خیلی اذیت میشه با حاج بابا و دایی جون فرستادیمش ددر که براش زودتر بگذره. ساعت 9 و نیم فنچولم رسید.niniweblog.comچه شب خوبی... چقدر دلمون ریش شد که جوجه نبود... اما وقتی اومد شوکه شد. خاله جون کلی بغلش کرد و بوس بارون! بسی همه گریه کردیم...niniweblog.com2تا از دایی جونهای مامانی، 4تا از خاله های مامانی با خانواده هم بودن. تراجیک شده بود عجیب. ههه، حتی عروس خالم هم گریش گرفته بود. منم دیدم شرایط فراهمه یه عالم گریه کردم.niniweblog.comهم برا خواهرجونم که دلم حساااابی تنگ شده بود هم برای حاج بابا و حاج مامان که بعد 4 ماه دیدمشون هم جوجه و داداشی گلم که 5 ماه بود ندیده بودموشون و زندایی جونت و فنچول خاله... بابایی زنگ زد و من دیگه غرق اشک شدم...niniweblog.comدلم قد نخود شده بود براش... کلی فک و فامیل ها مخصوصا داییم اذیتم کردن... دیگه آخراش خودم خندم میگرفت اما اشکم سرازیر بود.niniweblog.comهههه .... بعد مدتها 5تامون با هم بودیم. دیگه بعد درس و دانشگاه و عروسی ما3تا و زندگی؛ کم پیش میومد 5تایی با هم باشیم. حاج بابا؛حاج مامان؛ داداشیم و خرجونم(از بچگی اینجور صداش میکنم) و .. مامانی!!

ادامه داره....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

نارینه
22 آذر 90 14:17
یه جمع خونوادگی بعد از مدتها.. چقدر میچسبه.. کاش محمد جان هم بود تا بیشتر بهت خوش بگذره!!
بتای کنجد جون هم عالیه... ولی چرا نرفتی سونو؟؟ سونوی الان با دوهفته بعد فرق داره ها!
خیلی مراقب خودت باش دوستم... نبینم بالا پایین بپری و کنجد رو اذیت کنی ها... فقط استراحت
(الان حس مادرشوهریم گل کرد )


آی گفتی، اگه محمدم بود احتمالا یه 15 دقیقه ای کمتر گریه میکردم خواهرجونم هم بدون همسرش اومده بود! ولی خب، من برام آبرو نمونده بود.
برای سونو ترسیدم یا خیلی کوچولو باشه چیزی معلوم نشه یا اینکه برای فسقلیم ضرر داشته باشه! استرس دارم شدید!

نارینه
22 آذر 90 14:19
نظرهامو به روز مینویسم که فسقلی بعدها متوجه تنبلی مامانش نشه




مرسی خاله که اثلآ مشخص نشد مامان خانم تنبلی میکنه و با تاخیر پست میزاره!!!!
مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
22 آذر 90 17:02
سلام.خوب کردی سونو نرفتی شوهر ذلیل.


من افتخار میکنممممم
مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
22 آذر 90 17:03
ببخشید هرچی سعی کردم این سوال رو نپرسم حس فضولیم بهم اجازه نداد.(البته کودک درونم کنجکاوه.)
چند وقته ازدواج کردین؟

دقیقا 3 سال و 5 ماهه! درکت میکنم، مقوله کودک درون رو میگم. من هم از این قضیه بسی رنج میبرم...
مامانی درسا
24 آذر 90 10:47
سلام گلم مبارکه . میدونم خیلی برای نینی نگرانی اما نگرانی توی ذات ماست همیشه یه چیزی هست که نگرانش بشیم عزیز دلم خیلی برات خوشحالم حسابی استراحت کن . به خودت برس و برامون از حال و احوالت بنویس . یه دنیا


سلام مامانی درسا، حرفات خیلی به دلم نشست. ممنونم.
برای شما و درسا کوچولوی گوگولی
ماجراجويي هاي جغله كوچولو
25 آذر 90 16:33
جغله: سلام .تبريك ميگم. وبلاگ خيلي خوبي دارين ايشالا خانوادگي سلامت و موفق باشين . مطالب وبلاگ من با عكسهاي خانوادگي بروز شد خوشحال ميشم تشريف بيارين نظر يادتون نره لطفا. www.jegheleh.niniweblog.com