لپ گلیه من چطوره؟
سلام خوشمله، چطورایی؟ الهی مامان قربون اون 2تا لپ گلیت بشه!
مابقی سه شنبه 13دی: دیگه نتونستم تحمل کنم. قرار شد ساعت 6 که بابایی اومد، بریم برای سونوگرافی. نمیدونم از کجاش بگم؛ از فاصه ی طولانی بین ساعت 5 تا 6 بگم که به اندازه ی 10 ساعت گذشت؟ یا از طعم گس قلبم که دیگه اومده بود تو دهنم و هی تاپ تاپ میکرد... ؟ وااای مامانی مردم و زنده شدم تا بابایی اومد و راهی شدیم.. منم یه بطری آب معدنی کوچیک ورداشتم که وقتی رسیدیم آماده باشم.. کل مسیر که همش شاید 10 دقیقه شد هی قلپ قلپ آب میخوردم (البته اگه تالاپ تولوپه قلبم میزاشت!)
مامانی و بابایی در مطب سونوگرافی: وااای چرا خبری نیست؟؟ پس این همه آب کجا رفتن؟ نکنه تو خوردیشون عروسکم؟؟!! هههه، بله عزیزم این بود که ما نشستیم تا شما سیر از آب بشی و یه خورده هم برای مامان بزاری.. یه خانومی مثل مامان منتظر دستگاه گوارشش بود(انگاری سنگ کلیه داشت، آه و ناله سر داده بود) طبق کارشناسی مامانی یحتمل سنگ را افتاده بود!!! و یکی هم خیلی آروم نشسته بود با یه شییییکم ورقلمبیده که مامانی با دیدنش کلیییییییییی ذوق میکرد.. یه آقایی هم مثل یویو، هی این طرف اون طرف میرفت!! (نگو که آماده بود) یه آقا و خانومی بودن که به نظر فسقلی میومدن، بعدا کاشف به عمل اومد ک خانومه 4 ماهشه... منظورم نینی تو راهیشه!
منشی مطب: مامانی زهرا، آماده ای؟
مامانی زهرا: آره.. یعنی نه! خبری نیست...
منشی مطب: مامانی 4ماهه شما بپر تو!!
همین که مامان 4 ماهه پاشو گذاشت تو اتاق.... ووااای انگاری هر چی آب خورده بودی رو تف کردی تو دله مامانی... هیییی وااای من!! حالا چیکار کنم؟؟؟ مگه میشه بشینم؟؟ (مامانی این اولین بار و آخرین بار باشه. از این به بعد باید بدونی که از هر چیزی به اندازه بخوری... تا اینطوری پس نیاری...!)
خدا با من یار بود؛ یکی از آشناهای خونوادگیمون تماس گرفت و دقیقه های کذایی به صحبت گذشت. تو این مدت هم نه مامانی نشسته بود نه سرپا ایستاده بود.. (هه خودت وضعیت رو تصور کن.. دکمه شلوارم هم باز بود..)
ای جاااانم بالاخره رفتیم داخل، حالا استرس هم شرایط رو بدتر میکرد... حتی نمی تونستم پام رو درست دراز کنم... دلم میخواست دکتر رو خفه کنم..
اللهی مامان دورت بگرده، بابایی دوربین به دست چشاش تو مانیتور بود.. اصلا فکر نمی کردم که اینطور منقلب شه!! صدای قلبت رو برامون گذاشت... کجا میدویی مامان؟؟ مگه اونجا چقدر جا داری که اینطور به تاپ تاب افتاده اون قلب توچولوی مهربونت!!؟ 184 تا! همین که صدای قلبت رو گذاشت بابایی هنگ کرد... شوکه شد!! من هم که نفس راحتی کشیدم.
آقای دکتر: فیلم رو میخواید به خودش نشون بدین؟
بابایی: آره تا ببینه یه وقتی قد نخود بود!!!
دکتر: که بعدا قیافه نگیره براتون؟
مامانی زهرا تو دلش: تو کارت رو انجام بده که من دارم میمیرمممم... چشمت روز بد نبینه، هی اسکی میکرد رو دل مامانی... آخیش بالاخره تموم شد...
اما مامانی یه استرس دیگه بم وارد کرد؛ سنت رو خیلی کم گفت.. سه هفته پیش تو 6 هفته و 2 روزت بود! اما حالا میگه 7 هفته و سه روز.. یعنی چی؟؟ یعنی تو 3 هفته قد 1 هفته رشد کردی؟؟ .... یکشنبه میریم پیش دکتر ببینیم چی میگه!
شب تا خوابم بگیره با بابایی چند بار فیلمت رو دیدیم.. چه خدای بزرگی داریم که ازش غافلیم.. هممون چه ناچیز بودیم ..اما حالا چقدر به خودمون و داشته هامون میبالیم!!
چهارشنبه 14 دی: صبح زود رفتیم دنبال کارهای گذرنامه! اول دفترخونه بعد پلیس +10 ؛ دوباره دفتر خونه و بعد هم پلیس +10... بابایی دیگه دیرش شده بود رفت شرکت. منم موندم تا کارها تموم بشه! بعد از ظهر هم رفتم کلاس... برگشتنی اتفاقی خاله لیلا رو دیدیم که ما رو رسوندن خونه! شب همش من و بابایی بهم میگفتیم چرا ___ زنگ نمیزنن که حالمون رو بپرسن؟؟ ...
پنجشنبه 15 دی: کاش اون سوال نمیومد به ذهنمون! زنگ زدن البته نه برای احوال پرسی، برای کار خودشون! .. همه ی خاطرات 3 سال پیش یادم اومد.. حالا دونه دونه ی اون آدما کارشون به ما گره خورده... خدا یا گره از کار همه باز کن! اما نمیشه مامانی ما از زندگیمون برای اونها بزنینم!! میشه؟؟ همین قدر که بابایی 7 ماهه نرفته شمال بسته!! دلم براش کبابه... طاقت ناراحتیش رو ندارم... نمیدونی عزیزم تو دلم چه آشوبی شده.. وقتی ازم میپرسه که چرا؟.. نمیدونم چی بهش بگم جز اینکه محمدم ما همدیگه رو داریم.. نینیمون هم هست.. نباید به غصه بگذره این روزها... خدایا از بعضی هیچ انتظاری نداریم.. اما ار بعضی ها حداقل باید انتظار داشت.. از اونهایی که ما به خاطرشون تو بدترین شرایط از خودمون گذشتیم.. حتی روزی که باید قشنگترین روز زندگیمون میشد.. دونه دونه اونها باید به کارشون میرسیدن، به درس، به زندگی.. حالا چی؟ ما درس و کار و زندگی نداریم؟؟؟
بگذریم،.... یه خبر خوب! 18 اسفند وقتی که نینی گولومون آخرای ماه چهارشه ما راهی خونه ی خدا میشیم... باورم نمیشه که خدا همه ی صداهامو شنیده!! ازش تو رو خواستم و بهم هدیه داد... توی دلم خیلی آروم و زیرزیرکی گفتم خدایا یعنی میشه وقتی میریم مکه میوه ی دلمم همرام باشه؟ توی دلم؟؟ ... خدا یا مهربانیت را شکر...
جمعه 16 دی: از بعد نماز صبح دیگه خوابم نگرفت.. پا شدم خونه رو جمع و حجور کردم.. درست مثل کاروانسرا شده بود.. ههه، کله سحر سبزی پاک کردم... بابایی عزیز شما هم رفت نون گرم گرفت . بعد هم ماست و شیر! همه ی اینها تا ساعت 7 و نیم اتفاق افتاد. من هم بساط قیمه به راه انداختم... ساعت 8 صبحانه خوردیم.
9 و نیم بابایی خان بعد خرید انسولین راهی اهواز شد... هوووووورااااا... حاج مامان داره میاااااااد... البته دیشب بابایی خبرش رو بهت داده بود... منم دیگه باید برم که یه جاروی حسابی بکشم.. سبزی ها رو از آب بگیرم... و.... ساعت 1و نیم میرسن!!


لپ گلیه من چطوره؟
