طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

برایم بمان، تا همیشه!...

سلااام مهربونم،

1390/10/13 15:53
نویسنده : زهرا
445 بازدید
اشتراک گذاری

واااای که این مامانی چه تنبل خانمی شده!!

فقط از روزهایی میگم که یا اتفاق خاصی افتاده یا من یادمه.

پنچشنبه 1 دی: غروب با بابایی رفتیم آبادان (البته بعد از اینکه بابایی قول یه کباب جانانه رو بهم داد) تو مسیر راننده گفت که فردا 5 صبح مسجد جامع آش نذری میده!! آخ مامانی دلم آتیش گرفت! انگار اون سیب رو قبل حرکت من نخورده بودم!! ضعف کردم شدید. قول اینم از بابایی گرفتم. وقتی ساختمون قرمز و پیتزایی رو میدیدم گشنگی بهم دهن کجی میکرد. بین راه به خاطر مسافرهای دیگه بابایی مجبور شد بره جلو بشینه (البته با دلخوری) منم با اس ام اس بازی گفتم که چی داره به سرم میاد و اون هم گفت بعد خرید پایست. اما من که بوی کباب کذایی تو مخم سوت میکشید خودم رو لوس کردم و گفتم نهههه، برای نینی خوب نیست!! من میتونم جلو خودم رو بگیرم!! (الان هم که دارم مینویسم دارم تصور یه پیتزا خونواده موبی دیک رو جولو خودم پرورش میدم.. وااای، مامانی شکموه!!)

خلاصه رفتیم دوربین خریدیم و یه خورده الکی پلکی برا دل خودمون گشت زدیم.. ههه، تازه کلی هم صابون خریدیم. خوب شد بوی صابون با شکمم شوخی نکرد اگر نه تا خوده امروز باید کف میکردم! حالا مگه قصابی پیدا میشه منننن کباااب میخواااااام. تو دلم ریز ریز داشت گریم میگرفت که رستوران پاکستانی ها جونم رو خرید!! ای جاان. هر چند کباب گوسفند تبدیل به جوجه شد اما بدک نبود. به خاطر زعفرون مجبور شدم با عذاب وجداان همشو بخورم.. ههه حتی از پیازش نگذشتم. بنده خدا بابایی انگار برا پیاز برنامه چیده بود. اما خب دلم نیومد مابقی برنجم رو دادم به بابایی جونننن!! واای یاد روز آخری افتاده بودم که بعد اساس کشی حاج مامان، خاله جون، فنچول، عموحسن + من و بابایی تو همین رستوران ماهی و قلیه خوردیم(البته اصل مهمونی پیشواز سالگرد عروسیمون بود، برای کادو هزینه افتاد گردن عمو حسن و جیب بابایی قصر{املاش درسته؟} در رفت.) و مراسم خداحافظی. چقدر غم دوریشون برام سنگین بود؛ به سنگینی تمام فلفلی که تو قابلمه قلیه خالی میکنن! بعد هم کلی مامانی ییهو فازش عوض شد و نی نی گولوش رو تصور کرد روی میز که با شلوغ کاریهاش حتی نمیزاره مامانی متوجه زعفرون بشه و بابایی هم یادش بره از سهم خودش پیاز بخوره چه برسه به مال مامانی!! بعد هم با دوربین خوشملمون چندتا عکس انداختیم که اومدی میبینی. همین حین هم بچه های تیم فولاد اصفهان (جوانان) اومدن داخل. از تندی قلیه میگو و ماهی همشون دراکولا شده بودن. قرمزززز، مامانی از گوشاشون هم دود میزد بیرون..دیگه نزدیک به انفجار که شد ما زودی راهی خونه شدیم. مطمئنم این بار بریم آبادان دیگه اونجا مخروبست!!

جمعه2 دی: مامانی از فکر آش نذری 4 و نیم صبح بیدار شد. باباییبه روی خودش نیاورد.فقط بعد نماز فقط گفت: برم آش بگیرم؟؟ منم گفتم نه! ههههی وااااااای، فکرش رو نمی کردمم. گرفت خوابید تا 7 و نیم. بعد با قیافه هاپولی بیدار شد گفتم بهبه آش حسابی چسبید. پاشد لباس پوشید که بره تو دلم گفتم حالا بری گه قابلمه آش رو بشووووری؟؟!!!   انگار شنیده باشه گفت اگه نبود میخرم. منم گفتم "یا نذری یا هیچی. نخواستم برو شرکت!"  باورم نمیشد، درست مثل بچه ها شده بودم.. بابایی رفت. کلی طول کشید. فکر کردم رفت شرکت.. واااااااااااای با آش اومد. به خاطر دل مامانی و دله تو دلش بعد مراسم دعای ندبه آش خورون بود!! بابایی هم بعد دعا نشست سهم خودش رو خورد و برای منم آورد. بعد رفت شرکت. 

شنبه 3 دی: عمو حسن اومد ایران. من که ندیدم... چی بگم پس؟  دلم گرفته بود!

یکشنبه 4 دی: حاج مامان اینا خونه پدر عمو حسن دعوت بودن... فقط من و بابایی نبودیم... چی بگم پس؟  دلم گرفته بود!

دوشنبه 5 دی: یادم نیست چی شد مااادر.....

سه شنبه 6 دی: داشتم از دلم گرفتگی بیشتر دلم میگرفت  (نمیدونم این جمله ها از کجام میان بیرون) که ساعت 6 صبح بعد نماز قول اومدن خاله لیلا، نینی گولوی تو دلش + اون یکی خاله لیلا و دخمل گلش رو گرفتم. آخییییییش!! یه خیلی ماکارونی خوردمممم!! کلی آب میوه قروقاطی و بلافاصله کی ماهی. هههه مامانی نمیدونم چمه، لابد حالا دیگه خاله لیلا میترسه من برم خونشون، پیش خودش میگه این میتونه یخچال رو هم قورت بده!! خوشبختانه تا غروب موندن و من هم کلی بهم خوش گذشت!

4 شنبه 7 دی: قرار شد فردا بابایی کباب بپزونه...

5 شنبه 8 دی: یادم نیس چی شد که کباب نداشتیم.    عروسک مامان، مامانی هیچ خوشش نمیاد دیگران برای زندگیش تصمیم بگیرن!! زود رنج بودم، حالا هم که با وجود ملوسکم زود رنج دوبلکس شدم....

جمعه 9 دی: تا بیدارشیم دیگه تقریبا ظهر شده بود. بعد هم که تا تصمیم بگیریم و وسیله ها رو جمع و جور کنیم حدود 2 شد. راهی شدیم که کنار شط کباب پزون راه بندازیم. تو راه فندک گرفتیم و آب. همش انگار یه چیز دیگه هم قرار بود بگیریم.وقتی رسیدیم و جا نداختیم داشتم از هواااا لذت میبردم که اییییییی وااای. نون نداریم. وااای باز من داشت یه چیزم میشد مامانی. بابا جون رفت سراغ نون. نمیدونم چرا اینجا فکر میکنن چون جمعه تعطیله شکم ملت هم تعطیله!! .... مامانی و بابایی یه کم خودشون رو با میوه مشغول کردن تا اینکه بابایی گفت میره ببینه میشه کباب بخره یا نه!! ههه این چند روز کباب خوردنمون سوژه شده! بدتر از من بابای هوس کرده. نوچ کباب نبود. دیدیم حسابی گشنمونه منم در راستای مظلوم بازی در ظرف گوشت رو باز میکردم و واااای عجیب از بوی گوشت خوابیده تو پیاز مست میشدم. آخرش به لیوانه سیب زمینی سرخ کرده قناعت کردیم و مابقیه میوه ها. یه کمی نشستیم اکسیژن خوردیم...  به به.. عکس یادگاری و بعد پیاده روی... روی پل هم عکس انداختیم.. منم یه لکه نفت رو آب کشف کردم. بعد هم که نطق راجع به محیط زیست. خونه که رسیدیم بابایی رفت سراغ کباب. حالا دیگه 6 غروب بود. بعد هم رفت نون گرم گرفت. کباب که آماده شد خاله مامانی زنگ زد و خلاصه بعد از این که غذا حسابی سرد شد حرفامون هم تموم شد.

شنبه 10 دی: مامانی طبق معمول همه روزهای زوج رفت کلاس!! مثلا بعدش رفتیم خرید که کنسل شد بعد هم رفتیم سراغ دکتر. آبادان نوبت گرفتم برای 18 مهر. 3 تایی گشنمون شد و با یه دونه نون گردویی (!؟!) و آب معدنی انگار صدا خفه کن بستیم به شکممون. (بماند که به بابایی گفتم آب میوه کوچولو و اون هم آب معدنی کوچولو شنید؛ منم دلم نیومد چیزی بگم)  مثل اینکه کل فامیلای مامانی + خاله جون  دعوت بودن خونه یکی از خاله های مامانی.... برای همین بازم مامانی دلش گرفت!

یکشنبه 11 دی: از صبح رفتیم برای گذرنامه، همه چی آماده بود که طرف گفت چون برای وکالت بابایی دفتر خونه تهران اقدام کردیم نمیشه!! ای وااای.. بابایی کمی داغ کرد.. من هم... د آخه چه فرقی میکنه!! طرف گفت لابد مشکلی بوده که اونجا اقدام کردین و حالا اینجا دارین درخواست میکنین. تازشم  آدرس هم که برای شماله. مامانی براش توضیح داد که به خاطر ثابت نبودن محل سکونت آدرس شمال رو نوشتیم و تهران هم به خاطر جابه جایی به اینجا نشد درخواست بدیم.. نوچ فایده نداشت. باز باید بریم دفتر خونه.. بماند که من چند وقته دلم گرفته و روحیم آب روغن قاطی کرده پریدم به بابایی و بنده خدا مجبور شد برسونم خونه. بعد هم تو خونه کمی به هم غر زدیم و همه چی رو با هم قاطی کردیم که بابایی رفت شرکت. تو راه بود که زنگیدم و عذر خواهی کردم مامانی.

خاله جون اینا رفتن تهران که فردا شب راهی بشن. بعد از ظهر هم فهمیدم که بابایی برای اینکه من خوشحال بشم بلیط گرفت. زنگ زد که آماده باشم 9 پروازه برای تهران که خاله جون رو قبل رفتن ببینیم...  بعد هم بریم شمال و بلیط برگشت هم از ساری گرفته.. من دیگه هنگ کردم... باز هم ... بابایی جون خواست ما خوشحال بشیم اما مامانی بیشتر از این ها وضعش خراب بود.. کلی گریه کردم... گفتم پس عروسکمون چی؟ یادت رفت دکتر چی گفت یا شاید باورت نشده و کلی چیزای دیگه...  وقتی اومد خونه تازه فهمید از صبح درد دارم و حتی از جام بلند نشدم.. رفت و بلیط ها رو کنسل کرد. جریمه هم داد. وقتی برگشت دید که مامانی نازک نارنجی شما باز داره گریه میکنه که برای دل داری شروع کرد که فلان و بهمان.. نتونستم طاقت بیارم ... از این که شاید حاج مامان و حاج بابا نتونن بیان هم داشتم خفه میشدم همه چی با هم میکس شد من فوران کردم مامانی.. کنجد مامانی هم کلی اذیت شد.. خیلی متاسم عزیزم.. کلی از گریه صورتم باد کرد و فین فینو شده بودم که حاج بابا جونت زنگید که میخواد برای حاج مامان بلیط بگیره که جمعه بیاد.. کلی ذووووق کردم. با همون سر و چشم هاپولی خندیدم..لابد قیافم دیدنی شده بود.

دوشنبه 12 دی: بعد کلاس رفتم یه جایی که حسابی خشمل شدم بعد هم که بابایی اومد دنبالم. باباجون هم لابد نینی داره تو دلش... بازهم کباب! ههه. البته اینبار هم بعد آماده شدن باز تلفن، حرف و بعد هم کباب یخ کرده. من خیلی نگرانتم... نمیدونم خوبی یا نه... تا لحظه آخر که فنچولم بره تو هواپیما با خاله جون حرف زدم... دلم براشون پر میکشه... خدا میدونه کی بر میگردن!

سه شنبه 13 دی: مامانی از 3 صبح تا حالا بیدارم.. از درد.... نتونستم بخوابم.. استرس دارم. نکنه چیزیت شده باشه... مامانی من این چند روز کمتر این ور اون ور میپرم . سعی میکنم مثل یه مادر متشخص رو مبل بشینم نه اینکه جست بزنم روش. لی لی هم نکردم 3 روزه.. اما پس چرا از درد اشکم در اومده بود... البته الان خوبم...  عمو حسن زنگ زد که بگه رسیدن، فنچولم هم کلید کرده بود رو سلام.. همش میگفت "للام" الهی فداش بشم. حاج بابا چند روزه سرما خورده، دعاش کن... آخه نمی تونه دارو بخوره و نباید ضعیف بشه.. خاله لیلا هم سرما داره.. کاش دوتاشون زودتر خوب بشن. الان هم کلی دلم برای بابایی خان شما تنگ شده.

عروسک ملوس مامانی، مطمئنم اومدی که برام بمونی، تا همیشه! هرچی خدا صلاح بدونه...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
13 دی 90 17:13
سلام عزیزم.خیلی خودت رو ناراحت و بقول ماهان "قاطی ماطی"نکن.دقیقا یاد اوایل بارداری خودم افتادم.انگار خاطرات منو مینویسی.
در مورد اون دردا هم با دکترت مشورت کن.دکتر من گفت بچه داره خودشو بالا میکشه.یه روز که از صبح تا عصر نتونستم حتی بشینم از درد.بقیشو خصوصی مینویسم.
راستی یه ضرب المثل چینی میگه دستگیره در از زن حامله میترسه.

سلام خانومی،
ههه، واقعا. پس بیچاره بابای نینی!

dp
13 دی 90 19:07
سلام . ملیسا خانم ما درسته که نمی تونه خودش بنویسه و از شما دعوت کنه ، اما بنده از طرف این فرشته آسمونی از شما عزیز ، دعوت می کنم کلبه مجازی ملیسا جوون رو منور کنید . خیلی خوشحال میشم تا از خودتون هم یک یادگاری برای دخترم به یادگار بزارید . منتظرتون هستیم .

سلام، حتما به وبلاگ فرشته آسمونیتون سر میزنم!
نارینه
13 دی 90 20:11
سلام عزیزم ... بوووووووووس برای نقطه جون

این همه کباب خوردی بعد اومدی یهو تو یه پست همش اسم کباب میاری ... نمیگی خانومه حامله رد میشه دلش میخواد !!!

نوش جونتون همه ی کبابا و خوش گذرونیها ...
میگما اگه دردت با استراحت خوب نمیشه حتما برو پیش دکترت اگه خوب میشه که طبیعیه ولی باید بیشتراستراحت کنی ...اگه مثل انقباضات پریودیک هست هم حتما برو سونو بشی ...
مراقب خودت باش


سلام مامانی خانم،
آخی.. بابا ما که هر دفعه کبابمون به یه چیزی برخورد از دماغمون در اومد... ههه!

رفتم سونو، تازه رسیدم. حالش خوبه نقطه جون. دله دلمم 184 تا میزنه فداش بشم! مردم از استرس!

نارینه
13 دی 90 20:38
خدارو شکر که حالش خوب بود عزیز خاله ...

فکر کنم دختر طلا داری هااااااااااااااااااااا


واقعا؟؟؟ وااااای دخترر!
اما خب فرقی نمیکنه، سالم باشه...
مامانی درسا
13 دی 90 23:38
مامانی اولش که خوندم دلم غش رفت گفتم کاش منم هنوز حامله بودم و تحویلم میگرفتند و بعد به آخرین روز رسیدم خیلی ترسیدم خالا خوبی . مواظب خودت و نی نی خاله خیلی خیلی خیلی باش .

ههه، مامانی من که حسابی قاطی کردم. کسی جرات نداره حتی تحویلم بگیره!!!
خدا رو شکر بهترم. شما هم مراقب خودتون و درسا خوشمله باشید.

mamanhadis
14 دی 90 12:32
سلام عزیزم مرسی که به وبلاگم سرزدی امیدوارم 9ماه بی خطر داشته باشی ونی نیت صحیحو سالم بیاد بغلتو 120 ساله باشه مرسی دوست مهربونمممممممممم

سلام عزیزم، مدت هاست که به وبتون سر میزنم! همه ی این آرزوهای قشنگی که برای من کردی من هم صمیمانه برات آرزومندم.
مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
16 دی 90 0:52
میبینم فقط سونوگرافی من گل نکرده بوده.
حالا منو نارینه باید یقه همو بچسبیم.
ولی بیا پیش ما قول میدم ارزونتر حساب کنم.

خودتون رو اذیت نکنید من راضی نیستم.. ههه. صبر میکنم تا به دنیا بیاد و به شیوه ای کاملا اصیل تشخیص جنسیت میدم...!! :-P
مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
16 دی 90 0:54
منظورم از اون ضرب المثل ترس از خورده شدنه.

ههه، خبT پس بازم بیچاره بابایی نینی!!! ههههه
مامان طاها
16 دی 90 1:03
سلام عزیزم خیلی خوشحالم که به وب ما سر زدید ,و بیشتر وقتی فهمیدم داری مامان میشی نا خوداگاه اشک اومد به چشمم از خوشحالی مواظب خودت و عدس کوچولو باش خیلی خوبه که از الان داری براش مینویسی این نوشتن یجوری راحتت میکنه ,قدر این روزها رو بدون نه اینکه بعد اومدنش کارت زیاد میشه نه, این روزها هم قشنگه براش بنویس بیشتر از احساست خودت هم سبک میشی , من همیشه یه ای کاش برای اون روزها توی دلم دارم ,پس مراقب خودت و عدس کوچولو باش حرفام خیلی طولانی شد عزیزم من فقط معنی آیه قران رو در مورد طاها میدونم و این که فکر میکنم عدس کوچلو پسر از 785 که نوشته بودی در ضمن ادتون کردم و براتون دعا میکنم چون سر دنیا اومدن طاها خدا رو کنار خودم احساس کردم خدا خیلی مهربونه


خوشحالم کردید! من بعد از 13 سالگیم کلی سر رسید دارم که پر از خاطرات و دست نوشته های روزانمه!! مگه میشد برای پاره ی تنم ننویسم؟!! لذت بزرگیه نوشتن!
طاها اسم قشنگیه... یکی از اسم های مورد نظرمه اما مثل شما هیچ جا معنی دیگه ای جز اینکه نام سوره ی قرانه پیدا نکردم. (خدا همیشه کنارمونه، این ما آدما هستیم که هر وقت نیازش داریم چشمه احساسمون رو بروش باز میکنیم)
مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
16 دی 90 17:43
قشنگیه اسم طه اینه که معنیش رو فقط خدا میدونه.حروف مقطعه رو میگم.مث "طه" یا "یس"
اما خوب طه به زهرا هم میاد.
حالا یکی نیست به من بگه مگه فضولی؟ولی خداییش من حس و حال مامانای حامله رو خیلی دوست دارم.

بله، منم از طاها خیلی خوشم میاد. اما از "یس" مطمئنم که تو شرع سفارش شده روی بچه نزارن. نمیدونم چرا! من هم میگم نکنه برای طاها هم همین موضوع صدق کنه!!
ولی این که به زهرا میاد درسته.. من به شیوه ای کاملا خودخواهانه دوست دارم اسم بچه هاااااام (یه 4تایی خواهند بود.. ههه) با اسم خودم ست بشن.. نه باباشون!!
حس و حال مامانای حامله خنده دارن، مگه نه؟؟ از وقتی که هنوز نه به داره نه به بار میگردن دنبال زن یا شوهر براشون!! هههه ....