طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

برایم بمان، تا همیشه!...

فتبارک الله احسن الخالقین

1390/10/1 14:43
نویسنده : زهرا
528 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم، اولین روز اولین زمستونت مبارک. هر چند اینجا زمستون آنچنانیی نیومده!

جمعه گذشته نصفش به خواب گذشت. و نصفه ی بعدش هم به بحث راجع به کلاس ورزش عروسکمون! الهی فدات بشم که هنوز نیومده من میگم باید بری تکواندو بابایی هم میگه کشتی اگه دخمل شدی جودو... عروسک کوچولو از حالا گفته باشم تو کشتی گوشت میشکنه و گردنت کلفت میشه! من هم دوست ندارم.. تازشم مگه تکواندو چشه که بری جودو؟؟  بعد هم کلی حرکت اومدم و فن اجرا کردم رو بابایی که قانع بشه.. فایده که نداشت هیچ یه درد عجیبی پیچید به زیر شکمم که نگو! بعد هم عذاب وجدان گرفتم که چیزیت نشده باشه. بین خودمون بمونه آخرشم به این نتیجه رسیدم که بابایی بنده خدا کله سحر میره شب میاد. کجاست که ببینه، میبرمت ثبت نام بعد بهش میگیم. (مامانی باز هم خبیث شد) البته گفته باشم خودت رو برای یه زندگی ورزشی آماده کن. 3 سال میری ژیمناستیک. بعد که یادگرفتی خودت لباساتو بپوشی میری شنا و تکواندو.. حالا شنا نقطه تفاهم من و باباییه!!

شنبه هم بعد کلاس بهترین روز مامانی که دیگه شب شده بود رقم خورد. فکرشم نمیکردم اینقدر از صدای تالاپ تولوپ دله تو دلم کیفور بشم. اولین چیزی که یادم اومد این بود: "فتبارک الله احسن الخالقین." بعد هم از خدا خواستم این لذت بخش ترین نعمتش یعنی مادر شدن رو از کسی دریغ نکنه! عزیز مامان، خاله لیلا این روزها تو دلش آشوبه. من طاقت ناراحتیش رو ندارم. تو و نینی خاله که به خدا نزدیکترید ازش بخواید مثل همیشه به دلش آرامش ببخشه.

عروسکم درست از همون شب بود که من خواب های سریالی میبینم. شب اول تو بیمارستان بودیم دوتایی که بابایی رسید. بعد هم یا داشتم حمومت میکردم یا لباس تنت میکردم یا اینکه برده بودیمت ددر..

بابایی هنوز خوب نشده برای همین 3 شنبه نرفت شرکت. غروب هم فهمیدم که خاله لیلا رفت برای نمونه برداری... خدایا ما از خیر و شر خبر نداریم. هر چی خودت صلاح میدونی! رفتیم آبادان. مامانی گوشی خرید و بعد کلی گشتن نشد دوربین بخریم و به میمنت خستگی بی ثمرمون نشستیم به یاد روزهامون تو سید خندان بستنی خوردیم و یاد ایامی که.... صبح زود با صدای گوشی جدید مامانی بیدار شدیم. نفمیدم چرا اینقدر خوابالود بودم.. نمازمون رو که خوندیم فهمیدیم 4 و 15 دقیق صبحه... هههیییی وااای من! مامان خانوم از ذوق گوشی جدید اشتباه کوک کرد بود ساعت رو.. کمی خندیدیم از روی درد.. بعد نیت کردیم که باز لالا کنیم تا 5 و ربع. نیت کردن بابایی و خوابیدنش دقیقا در یک ثانیه صورت گرفت. اما مامانیه بیچاره انقدر ووول خرد تا ساعت 5 همین که چشاش گرم شد و سنگین.. رفت که بیوفته رو هم بااااز صدای موبایل در اومد. دیگه واقعا اذان شده بود. بعد نماز هم که دیگه خوابم نگرفت نشستم با دختر داییم چت کردم! تا ساعت 7.

قرار بود بابایی چهار شنبه هم نره سرکار. برای همکارش مشکلی پیش اومد و مجبور شد بره. فقط نه اینکه اون بیدار شدنه بی موقع کللللییی بابایی رو بدخواب کرده بود 2 ساعت دیرتر رفت. غروب هم رفت دکتر و بعد اومد دنبال مامانی و تا برسیم خونه ساعت 8 و ربع شد. مامانی گوشی تلفن رو گرفت دستش. اول برای پدر بابایی زنگ زد که حالا مشهد هستن. گوشی رو بر نداشتن از این که احتمالا تو حرم به سرمیبرند مامانی کلی دلش آب شد. بعد خونه پدر بابایی، باز هم بی جواب موند. جای سوم خونه حاج بابا بود که پر بود از شور و شوق وجیغ جیغ های جوجه و فنچول. چقدر اینطوری فضای خونه زندست. کمی حسودیم شد و دلم گرفت که همه هستن جز ما. هههههییییی زمونه!!

بعد هم تا یه خورده من و بابایی حرف بزنیم صدای تلقن در اومد که بابا پاشید بیاید یلدا شده! هههه. ما هم شام نخورده رفتیم خونه همکار بابایی که همسایه عمو ناصره. خوب شد به این بهانه خاله لیلا رو هم دیدم. مثل همیشه آروم و صبور بود. خدایا برای زندگیشون شادی و سعادت بخواه. این یلدا هم مثل گذشته نشستیم و حرف و خنده و خوراکی های خوشمزه و حافظ.. موقع برگشت اولین یلدای سه نفره رو به بابایی تبریک گفتم و طبق عادت هر شب ستاره ی پررنگ زندگیمون رو از آسمون چیدم و قورتش دادم تا بره تو دلم! ههه... مامانیه دیگه!

حالا هم که پنجشنبه است. مامانی چون شب بد خوابید دقیقا تا ساعت 11 و 57 دقیقه خواب بود (دقیق گفتم که مطمئن شی هنوز صبح بود که بیدار شدم!)

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

نارینه
1 دی 90 22:05
یلداتون مبارک ...

ایشالله سال دیگه با نینی جون بیشتر تر خوش میگذره


ایشالله
شیوا
2 دی 90 11:25
سلام وقتتون به خیر و خوشی . اگر وب بیا تو ببین چه خبره رو دوست دارین به کد 189 رای بدین . دوستنون دارم یه عالمه .
مامان ماهان عشـــــــــ❤ــق
2 دی 90 11:27
ایشالله قلبش همیشه به عشق بتپه.


ممنونم مامان ماهان.
برای ماه کوچیک زندگی شما هم آرزوی شادکامی دارم!
مامانی درسا
2 دی 90 18:53
سلام مامان آینده . و فرشته کوچولو خاله . همه چی خوبه . یلدا خوش گذشت .

سلام خاله جون، من خوبم، مامانی هم خوبه. یلدا هم که عالی بود.
درسا جونی چطوره؟
جغله کوچولو
3 دی 90 17:40
سلام خاله.
ممنون که همیشه به وبلاگم تشریف میارین.
ادامه داستانم رو نوشتم.
راستی یک اتفاق جدید افتاده و اون اینه که داستانم مورد پسند قرار گرفته و دارن از روش" بازی رایانه ای جغله و غول سرزمین تنبلی "رو میسازن
و بنا بر نظر سازندگان تصمیم بر این است که اسم تمام دوستانم رو در سایت بازی بیارن تا همه بچه های ایران دوستان خوب نی نی وبلاگی من رو بشناسن . در ضمن هر دوستی که مطلبی از داستان جغله و غول سرزمین تنبلی که من نوشتم توی وبلاگش بنویسه هر هفته یک لینک جایزه که یک بازی کامپیوتری کوچیک و قشنگه براش ارسال میشه.
باز هم ممنون ... خانوادگی موفق و سلامت باشین.
تا بعد خدانگهدار ...

سلام جغله،
مبارکه خاله.
مامان علی خوشتیپ
4 دی 90 8:48
سلام عزیزم کد 150 در جشنواره رو فراموش نکنید.هم اکنون نیازمند رای شما هستیم
مامان علی مرتضی
5 دی 90 14:50
سلام خدا همه نی نی های تو راهی رو حفظ کنه لطفا به وب من بیاید واگه از طرحم خوشتون اومد رای یادتون نره حداقل168
مامان آريا
10 دی 90 14:19
سلام عزيزم منم از آشناييتون خوشحالم منم شمارو لينك مي كنم و اميدوارم ني ني تم صحيح و سالم به دنيا بياد

ممنونم.
مامان آريا
10 دی 90 16:23
سلام عزيزم اميدوارم خوب باشين
يه خواهشي آريا توي مجله سيب سبز توي مسابقه شركت كرده و براي اينكه برنده بشه بايد راي بياره براي برنده شدن آريا به راي دوستاي گلمون نياز داريم
مي شه كد آريا كه 3214 هست را به شماره 20001124 پيامك كنيد خيلي خيلي ممنون و شرمنده اميدوارم روزي بتونم محبتاي شما دوستاي گلمو جبران كنم


آریا جان خیلی خوشقله.خدا براتون نگهش داره. همین الان بهش رای دادم!
نارینه
13 دی 90 0:04
لطفا" آپ بنمایید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


چشم!!!!!!!!!!!!
مامانی درسا
13 دی 90 13:04
سلام مامان جون آینده . مرسی که بهمون سر میزنی . خوبی عزیزم پسر گلت خوبه تو شکم مامانی خوش میگذره .

مامانی درسا سلام؛
فکر کنم اشتباه کامنت گزاشتی! نینی من هنوز کوچولوه معلوم نیس پسمل کاکل زریه یا دخمل گل زری!!

اما بازم ممنون که سر میزنی!