فتبارک الله احسن الخالقین
سلام عزیزم، اولین روز اولین زمستونت مبارک. هر چند اینجا زمستون آنچنانیی نیومده!
جمعه گذشته نصفش به خواب گذشت. و نصفه ی بعدش هم به بحث راجع به کلاس ورزش عروسکمون! الهی فدات بشم که هنوز نیومده من میگم باید بری تکواندو بابایی هم میگه کشتی اگه دخمل شدی جودو... عروسک کوچولو از حالا گفته باشم تو کشتی گوشت میشکنه و گردنت کلفت میشه! من هم دوست ندارم.. تازشم مگه تکواندو چشه که بری جودو؟؟ بعد هم کلی حرکت اومدم و فن اجرا کردم رو بابایی که قانع بشه.. فایده که نداشت هیچ یه درد عجیبی پیچید به زیر شکمم که نگو! بعد هم عذاب وجدان گرفتم که چیزیت نشده باشه. بین خودمون بمونه آخرشم به این نتیجه رسیدم که بابایی بنده خدا کله سحر میره شب میاد. کجاست که ببینه، میبرمت ثبت نام بعد بهش میگیم. (مامانی باز هم خبیث شد) البته گفته باشم خودت رو برای یه زندگی ورزشی آماده کن. 3 سال میری ژیمناستیک. بعد که یادگرفتی خودت لباساتو بپوشی میری شنا و تکواندو.. حالا شنا نقطه تفاهم من و باباییه!!
شنبه هم بعد کلاس بهترین روز مامانی که دیگه شب شده بود رقم خورد. فکرشم نمیکردم اینقدر از صدای تالاپ تولوپ دله تو دلم کیفور بشم. اولین چیزی که یادم اومد این بود: "فتبارک الله احسن الخالقین." بعد هم از خدا خواستم این لذت بخش ترین نعمتش یعنی مادر شدن رو از کسی دریغ نکنه! عزیز مامان، خاله لیلا این روزها تو دلش آشوبه. من طاقت ناراحتیش رو ندارم. تو و نینی خاله که به خدا نزدیکترید ازش بخواید مثل همیشه به دلش آرامش ببخشه.
عروسکم درست از همون شب بود که من خواب های سریالی میبینم. شب اول تو بیمارستان بودیم دوتایی که بابایی رسید. بعد هم یا داشتم حمومت میکردم یا لباس تنت میکردم یا اینکه برده بودیمت ددر..
بابایی هنوز خوب نشده برای همین 3 شنبه نرفت شرکت. غروب هم فهمیدم که خاله لیلا رفت برای نمونه برداری... خدایا ما از خیر و شر خبر نداریم. هر چی خودت صلاح میدونی! رفتیم آبادان. مامانی گوشی خرید و بعد کلی گشتن نشد دوربین بخریم و به میمنت خستگی بی ثمرمون نشستیم به یاد روزهامون تو سید خندان بستنی خوردیم و یاد ایامی که.... صبح زود با صدای گوشی جدید مامانی بیدار شدیم. نفمیدم چرا اینقدر خوابالود بودم.. نمازمون رو که خوندیم فهمیدیم 4 و 15 دقیق صبحه... هههیییی وااای من! مامان خانوم از ذوق گوشی جدید اشتباه کوک کرد بود ساعت رو.. کمی خندیدیم از روی درد.. بعد نیت کردیم که باز لالا کنیم تا 5 و ربع. نیت کردن بابایی و خوابیدنش دقیقا در یک ثانیه صورت گرفت. اما مامانیه بیچاره انقدر ووول خرد تا ساعت 5 همین که چشاش گرم شد و سنگین.. رفت که بیوفته رو هم بااااز صدای موبایل در اومد. دیگه واقعا اذان شده بود. بعد نماز هم که دیگه خوابم نگرفت نشستم با دختر داییم چت کردم! تا ساعت 7.
قرار بود بابایی چهار شنبه هم نره سرکار. برای همکارش مشکلی پیش اومد و مجبور شد بره. فقط نه اینکه اون بیدار شدنه بی موقع کللللییی بابایی رو بدخواب کرده بود 2 ساعت دیرتر رفت. غروب هم رفت دکتر و بعد اومد دنبال مامانی و تا برسیم خونه ساعت 8 و ربع شد. مامانی گوشی تلفن رو گرفت دستش. اول برای پدر بابایی زنگ زد که حالا مشهد هستن. گوشی رو بر نداشتن از این که احتمالا تو حرم به سرمیبرند مامانی کلی دلش آب شد. بعد خونه پدر بابایی، باز هم بی جواب موند. جای سوم خونه حاج بابا بود که پر بود از شور و شوق وجیغ جیغ های جوجه و فنچول. چقدر اینطوری فضای خونه زندست. کمی حسودیم شد و دلم گرفت که همه هستن جز ما. هههههییییی زمونه!!
بعد هم تا یه خورده من و بابایی حرف بزنیم صدای تلقن در اومد که بابا پاشید بیاید یلدا شده! هههه. ما هم شام نخورده رفتیم خونه همکار بابایی که همسایه عمو ناصره. خوب شد به این بهانه خاله لیلا رو هم دیدم. مثل همیشه آروم و صبور بود. خدایا برای زندگیشون شادی و سعادت بخواه. این یلدا هم مثل گذشته نشستیم و حرف و خنده و خوراکی های خوشمزه و حافظ.. موقع برگشت اولین یلدای سه نفره رو به بابایی تبریک گفتم و طبق عادت هر شب ستاره ی پررنگ زندگیمون رو از آسمون چیدم و قورتش دادم تا بره تو دلم! ههه... مامانیه دیگه!
حالا هم که پنجشنبه است. مامانی چون شب بد خوابید دقیقا تا ساعت 11 و 57 دقیقه خواب بود (دقیق گفتم که مطمئن شی هنوز صبح بود که بیدار شدم!)


فتبارک الله احسن الخالقین
