سلام فسقلیه من، (2)
دوشنبه 14 آذر(تاسوعا): خاله جون رو رسوندیم خونه پدر شوهرش بعد همگی رفتیم خونه پدربزرگم (صداش میکنیم مشتا) سالگرد شهادت داییم رو به وصیت خودش شب عاشورا میگیریم. بعد از ناهار بزرگترها مشغول به کار شدن. منم که خابالووو...
(اینجور نبودم قبلنا) غروب یه سر رفتم خونه پدر بابایی و بعد شام دوباره برگشتم ده (این ها همش در راستای استراحتی بود که دکتر گفته).gif)
سه شنبه15 آذر(عاشورا): صبح زود برای نذر حاج مامان رفتیم ده. دسته های عذاداری که میومدن با شربت و کیک پذیرایی شدن. بعد هم خونه پدر شوهر خاله جون مراسم بود که حاج بابا ما رو رسوند. فنچول اون ها رو یادش نبود و چسبیده بود به من و مامانش!! من هم از این بابت با دمم گردو میشکوندم..
ههه!! بعد مراسم حاج بابا اومد دنبالمون (این چند روز نقشش به عنوان راننده شخصی کاملا پررنگ بود بنده خدا،الهی فدای قلب مهربونش بشم) رفتیم باغ. واااای... حیف که شب بود و درخت ها مثل لولو بودن، اگر نه کلی حرف داشتم باهاشون بزنم. ههه... تو خونه نقلی که من عاشقشم
(مامانی عاشق چی نیست؟؟؟) کمی استراحت کردیم. با چای و خرما و میوه تازه از درخت چیده ویه بخاری گرممممم و پتو از خودمون پذیراهی کردیم. نماز خوندیم و باز حاج بابا جون شما ما رو رسوند به مسجد محله دندایی (فنچول اینجور میگه). مادر زندایی شام میداد. باز هم در راستای استراحت چند ساعتی رو در حالت فشار قبر نشستیم. بعد هم که حاج بابا اومد و به صورتی کاملا کامپکت.. یه چیزی تو مایه های دی وی دی نشستیم تو ماشین و د برو که رفتیم...! خونه و لالا..gif)
چهارشنبه 16آذر: با خاله جون و فنچول و جوجه موندیم خونه. مابقی هم رفتن باغ برا چیدن پرتقالها.... (یک سرماخوردگی دسته جمعی اتفاق افتاده به چه بزرگی- بیچاره حاج بابا که به خاطر داروها و بیماریش و مامانی که به خاطر عروسک ملوس تو دلش نمیشه دارو بخورن)
پنجشنبه 17 آذر: عروسکم مامانی رو خیلی نگرون کردی! ببخش این چند روز اذیت شدی لابد... مامانی یه جا بند نمیشه که! دکتر برای مامانی دارو نوشت که هر شب استفاده کنه مبادا برات اتفاقی بیوفته. قوی باش!(مثل مامانی) نگو چرا، چون که مجبور شدم شام برم خونه عمه خانومت.
جمعه 18آذر: حاج بابا و حاج مامان کلی چمدون مامانی رو پر کردن از انواع میوه(پرتقال، لیمو، نارنگی، خرمالو، انار، اناب که همشون هم تازه و از سر باغمون بود) و گوشت و مرغ و ماهی یخ زده و کلی سبزیجات آماده و...
جا برای لباس ها نموند، چپوندیمشون! انقده سنگین شده بود ترسیدم چمدون رو بدون من قبول کنند. از اونجایی که هرجا عمه باشه جوجه هم پایه ثابته کله سحر بیدار شد و با داداشی گلم و حاج مامان و حاج بابا راهی شدیم. (از خاله جونت هم خداحافظی کردیم. سخت بود چرا که وقتی میرن ما نیستیم و مشخص نیست چند وقت بعد برمیگردن) 1 ساعت بعد رسیدیم ساری. موقع تحویل بار هم متصدی گفت برید و نصفش رو جدا بسته بندی کنید. حالا ولو شدن لباس ها و اون همه خرت و پرت رو خودت تصور کن دیگه... ههه ... باز هم مراسم خداحافظی و گریه... ساعت 12 و نیم اهواز بودم. بابایی منتظر بود. تحویل بار و پیش به سوی خونه. هوووراااااا...
هی توقف داشتیم که مامانی استراحت کنه. بالاخره رسیدیم. غذا و لالا...
شنبه19 آذر: مامانی دوست داشت باباجون مرخصی بگیره و بمونه پیشش اما نموند. منم چیزی نگفتم.. کله سحر رفت شرکت تا غروب که اومد دم موسسه دنبالم. اولین روز ترم جدید بود. شلغم درمانی شروع کردم مامانی. من تو این 25 سال بار اولمه که شلغم میخورم و فقط به خاطر ملوسکمه!!.gif)
یکشنبه20 آذر: سرما انداختتم. از درد گلو نمیشه حتی حرف بزنم و این بیشتر اذیتم میکنه مادر! مجبور شدم جمله هامو بنویسم برای بابایی. باز هم صبح زود رفت و من اینبار گفتم. معذرت خواست با این وجود دیرتر اومد خونه و تخت گرفت خوابید... هی واای من... دلم گرفت شدید.
دوشنبه21 آذر: بابایی خان به خاطر کار بانکی 1 ساعت دیرتر از خونه رفت و گفت که برای من دیرتر رفته. من هم رفتم رو دنده ی لج که برای کار خودت بود و حرفمون شد...
مشکلات قرارداده بابا و عمو ناصر(همکار بابایی و شوهر خاله لیلا) تقریبا حل شده و شنبه قرارداشون میاد. خوشحالم شدید.
بعد موسسه حتی نتونستم مصافت 8 دقیقه ای تا خونه رو پیاده بیام.. تمام تنم می لرزید و درد وحشتناکی داشتم. قند عسل مامانی، من و بابایی فقط حرفمون میشه
نکنه ترسیدی؟؟ از خدا خواستم ما رو با تو امتحانمون نکنه! فشارم افتاده بود 8 رو 5. دوتا موز خوردم و سوپ حتی نتونستم بشینم. دلواپست بودم. نفهمیدم کی خوابم برد. ساعت 1 بیدار شدم بابایی هم بیدار شد. هنوز درد داشتم اما بهتر بودم. از ضعف حالت تهوع داشتم... کمی به خوردم و انار. قرآن خوندم که آروم بشم. تا دوباره بخوابیم 3 و نیم شد. بعد هم برای نماز بیدار شدیم که دیگه خیلی بهتر بودم.
سه شنبه22 آذر: حسابی استراحت کردم، نشستم برات نوشتم. بعد هم کمی خونه رو ردیف کردم. همچنان صدام گرفته است و گلوم میدرده. خاله لیلا اومد دیدنمون. راستی خاله لیلا هم تو دلش یه فسقلی داره
که چند وقتی از کنجد مامانی بزرگتره. همبازی های خوبی میشین (مطمئنم) کلی حرف زدیم و همش هول محور نینی گولوهامون بود. باباجون برامون دستگاه بخور گرفت و آجیل (هنوز کمی درد دارم) من به بابایی جون سرما دادم و حالا جیگرم براش کبابه! تب داشت و مجبور شدم پاشویش کنم. کلی شلغم بخوردش دادم.
4شنبه23 آذر: بابایی نتونست بره سرکار و موند خونه من هم دیدم میشه غر زد گفتم حتما باید مریض بشی که بمونی خونه؟!
و کلی گله که چرا من حالم بد بود نموندی و از این حرفها... انقد غر زدم که مسئولشون زنگ زد که پاشو بیا
بعضی وقتها مامانی خیلی بدجنس میشه. دیگه تا غروب هی استرس داشتم که حالش چطوره. اومد موسسه من رو رسوند خونه و راهیش کردم که بره دکتر. براش سرم نوشت و من از تو خونه کلی براش گریه کردم. بعد شام زود خوابیدیم.
5 شنبه24: ساعت 1 یکی به بوبایلم زنگید و بابایی جواب داد هر دو تو عالم خواب فقط شنیدم گفت که حسین بود (دایی جون) منم که انگار یخ ریخته باشن تو یغه لباسم. داغون شدم. اونوقته شب چی شد که زنگ زد. بعد که کمی به هوش اومدیم کاشف به عمل اومد شماره ناشناس بود و تماس اشتباهی. دیگه تا مامانی بخوابه کلی گذشت. بعد نماز هم که بابایی گفت دیرتر میره سره کار دراز کشیدنش همانا و صدای خروپوف همانا... در کمتر از نیم دقیقه میره به هپروت. حسودیم میشه. من همش باید تو رختخواب 1 ساعت فکر کنم.
نیم ساعت هم همش بگم لالا، باید بخوابی. نیم ساعت بعدی هم از هر صدایی بترسم و بپرم!
بعد بخوابم. منم گفتم خوابم که نمیگیره شلغم گذاشتم و نشستم پشت کامپیوتر. بابایی از بوی شلغم جزغله شده بیدار شد(خب مامانی دماغم کیپ شده و هیچی نمیفهمم) خلاصه که بعد صبحانه بابایی خان رفت و من هم گفتم یه کم، فقط یه کم با فسقلیم حررررف بزنم.
عروسکم روزها کش میان...
تو
م نیست که بفهمم
ی که تو
مه،
ش چطور تالاپ تولوپ میکنه! اینم ترجمش: (دل تو دلم نیست که بفمم دلی که تو دلمه، دلش چطور تالاپ تولوپ میکنه!)


سلام فسقلیه من، (2)
